سیری شگفتانگیز در معماری ایران (دوران اسلامی)

شکوه سفال و کاشی در معماری ایرانی–اسلامی
هنر کاشی و سفالسازی در ایران اسلام، فراتر از یک هنر تزیینی صرف است؛ این هنر همچون پوست و روح، در تار و پود معماری ایرانی تنیده است. هرچند بسیاری از پژوهشها نگاه خود را بیشتر بر رنگها، نقوش و ظرافتهای تزیینی متمرکز کردهاند، اما کمتر به بنیانهای سازهای و سازمان فضاییای که این هنر بر شانههای آن استوار است پرداختهاند. به جز آثار ارزشمند اندیشمندانی چون آرتور پوپ، خلایی جدی در این حوزه وجود دارد.
این نوشته نه ادعای پژوهش جامع دارد و نه داعیهی تتبعی فراگیر؛ بلکه بیشتر یادداشتی است بر برخی مختصات بنیادین و ویژگیهای خیرهکنندهی معماری ایرانی–اسلامی. ویژگیهایی که در تیپهای گوناگون معماری و در دورههای متنوع تاریخی تکرار میشوند، اما در نگاه اروپاییان، چه در قرون گذشته و چه امروز، همواره شگفت و رازآلود به نظر میرسند.
کاشی، زبان رنگ در کالبد خاک
در معماری ایرانی دوران اسلامی، کاشیها زبان دوم فضا هستند. سطحی که میتوانست خالی و بیروح بماند، با فیروزهایها، لاجوردیها و طلاییها جان گرفت. ایرانیان دریافتند که آجر و خشت، گرچه استوار و ماندگارند، اما نیازمند روحی زندهاند تا در برابر روشنایی بیپایان آسمان ایران پایدار بمانند. کاشی همان روح است؛ لایهای از رنگ که خشونت خاک را نرم میکند و سطح بنا را به آینهای از بهشت بدل میسازد.
برخلاف بسیاری از سنتهای معماری در جهان، کاشی در ایران صرفا پوششی تزیینی نیست. این پوشش در نسبت با نور، با مقیاس، با ترکیب فضایی و حتی با حرکت انسان درون بنا معنا مییابد. در مسجد امام اصفهان (شاه سابق اصفهان)، کاشی نه تنها بر دیوارها و گنبدها مینشیند، بلکه نگاه را هدایت میکند: از سطحی ساده به سوی قوسها، از قوسها به سوی گنبد، و از گنبد به سوی آسمان بیکران.
اگر به معماری اروپایی بنگریم، خواه گوتیک باشد یا رنسانس، همیشه اصل بر تداوم و تقارن است. نمای ساختمان از پایین تا بالاترین نقطه، در هماهنگی و انسجام کامل طراحی میشود. اما در ایران، چنین ضرورتی وجود ندارد. معماری ایرانی در کمال شجاعت، تغییر مسیر میدهد، مقیاس را ناگهان میشکند، یا مدخلی را در زاویهای غیرمنتظره قرار میدهد.
این بیقاعدگی به معنای آشفتگی نیست؛ بلکه نوعی آزادی است که خود را در چارچوبی نانوشته سامان داده است. همین «بیقاعدگی قانونمند» سبب میشود که معماری ایرانی همواره زنده، پویا و پرشگفتی باشد. آنچه در نگاه نخست تصادفی به نظر میرسد، در حقیقت حاصل سنتی دیرپا و منطقی درونی است که با اقلیم، فرهنگ و روح زمانه همساز شده است.
میدان نقشجهان: صحنهای برای نمایش معماری
میدان نقشجهان، شاهکار معماری صفوی، بستر بیبدیل برای تماشای این اصول است. چهار بنای اصلی – مسجد امام( شاه سابق)، مسجد شیخ لطفالله، عمارت عالیقاپو و سردر بازار قیصریه – هر یک نقشی در نمایش کلان میدان دارند.
مسجد امام؛ اوج تضاد و هماهنگی
در انتهای جنوبی میدان، مسجد شاه قرار دارد. از ایوان عالیقاپو، وقتی نگاه به سمت این مسجد دوخته میشود، ترکیبی خیرهکننده نمایان میگردد: گنبدی عظیم پوشیده از کاشیهای فیروزهای، در پس طاقها و دیوارهای آجری ساده. تضاد میان سادگی خشت و ظرافت کاشی، نه تنها چشمان را میرباید بلکه ذهن را نیز به تامل وا میدارد.
درون شبستانها، نور آبیرنگی که از رهگذر طاقها و پنجرههای گنبدی عبور میکند، سکوتی روحانی پدید میآورد. این فضا، با آنکه پر از جزئیات تزیینی است، در نهایت آرامشی عمیق به بیننده القا میکند؛ آرامشی که حاصل هماهنگی کامل میان سازه و تزیین است.
یکی از ویژگیهای شاخص این مسجد، تغییر ناگهانی مسیرهاست. ورود از میدان به مسجد، نه از راهی مستقیم، بلکه از گذرگاهی زاویهدار و پرپیچوخم صورت میگیرد. این تغییر جهت، که برای اروپاییان شگفتآور است، در معماری ایرانی طبیعی و پذیرفتهشده است. در عین حال، همین انحراف ناگهانی تجربهای نمایشی و تاثیرگذار خلق میکند؛ گویی که بنا خود را آرامآرام بر زائر آشکار میسازد.

نقاشی میناتور، فضای داخلی چهل ستون، اصفهان

نمای هوایی میدان نقش جهان، اصفهان
در سوی شرقی میدان، مسجد شیخ لطفالله، نمونهای دیگر از خلاقیت ایرانی است. ورودی آن نه در محور مستقیم میدان، بلکه در زاویهای غیرمنتظره قرار گرفته است. زائر ناگزیر باید پیچوخمهایی را طی کند تا به حیاط و گنبد برسد. همین تعلیق، تجربهای رازآلود میآفریند؛ گویی بنا نمیخواهد اسرارش را به آسانی آشکار سازد.
گنبد این مسجد، که بسیاری آن را زیباترین گنبد معماری دوران اسلامی میدانند، بر فراز فضایی معلق و سبک برمیخیزد. تغییرات ناگهانی در مقیاس– از دالانی تنگ به تالاری باشکوه – بیننده را درگیر تجربهای عاطفی میکند. این دگرگونیها نه تنها از منظر زیباییشناسی، بلکه از دیدگاه اقلیمی نیز کارآمدند: فضای کوچک و سایهدار برای اقلیم گرم ایران، جایگاهی خنک و دلپذیر میآفریند و بهناگاه چشم را به آسمان پرنور میکشاند.
کاخها و عمارات: بازی با مقیاس انسانی
تمایل ایرانیان به بازی با مقیاس تنها به مساجد محدود نمیشود. در کاخها و عمارات سلطنتی نیز همین اصل تکرار میشود.
در تالار چهلستون، ستونهایی به بلندی درختان تبریزی سقفی عظیم را بر دوش میکشند. اما در کنار این عظمت، درهایی کوچک به تالارهایی میگشایند که مقیاسی صمیمی و انس‑‑‑‑‑انی دارند. همین تضاد، روح معماری ایرانی است: گذر از وسعت به صمیمیت، از جمع به فرد، از شکوه به خلوت.
در عالیقاپو، اتاقهای بلند و باریک بر کرسیهای مرتفع قرار گرفتهاند. در نگاه نخست، این فضاها کوچک و ساده به نظر میرسند، اما در نسبت با میدان وسیع نقشجهان، جایگاهی شگرف مییابند. این تغییر ناگهانی در مقیاس، بیننده را به تفکری تازه درباره نسبت انسان و فضا وامیدارد.
اقلیم و نور؛ نقش زمین و آسمان
معماری ایرانی بدون درک اقلیم و نور قابل فهم نیست. در فلات ایران، روشنایی شدید و بیپایان آفتاب، چشمان را خسته میکند. بناها با دیوارهای آجری ضخیم و طاقهای عمیق، سایههایی میسازند که نگاه را آرام میکند. کاشیهای فیروزهای، با انعکاس ملایم نور، پلی میان زمین و آسمان میشوند.
همین رابطه با اقلیم است که تضادهای معماری ایرانی را معنادار میسازد. چشم در برابر دیوارهای سادهی خشتی آرام میگیرد، سپس به سوی گنبدهای کاشیکاریشده هدایت میشود. این مسیر نگاه، همچون سفری معنوی از خاک به سوی آسمان است.
معماری ایرانی–اسلامی، هنری است که همواره در مرز میان تضادها حرکت میکند: سادگی و تزئین، عظمت و صمیمیت، نور و سایه، زمین و آسمان. آنچه این معماری را یگانه میسازد، توانایی آن در آشتی دادن این تضادهاست.
در نهایت، شاید راز شگفتی این معماری همین باشد: در سادگی خشتی، آسمانی از کاشی و نور را گشودن؛ در مسیرهای پرپیچوخم، تجربهای معنوی و نمایشی آفریدن؛ و در تضادهای ظاهری، نظمی پنهان و جاودانه برقرار کردن.
این همان میراثی است که از مسجد شاه و شیخ لطفالله تا چهلستون و عالیقاپو در جان شهر اصفهان جریان دارد؛ میراثی که برای بیگانه شگفتانگیز، برای ایرانی آشنا و برای جهان، آموزنده و الهامبخش است.















