پاویون اُکا (اُرْکا) سائو پائولو، برزیل، اُسکار نیمایِر، 1954
Oca Pavillion, 1954

از سمت تراس که در بلندترین نقطهی «ساختمان ایتالیا» واقع شده است، شهر سائو پائولو بهسان مهمترین ابَر شهر دنیا به نظر میرسد. نه تنها به علّت وسعت آن (ارزیابیها از عددی بین 18 تا 23 میلیون حکایت میکند اما کسی نمیداند که جمعیّت دقیق این شهر چقدر است بلکه این شهر همانند موزهایست که تاریخ معماری سدهی بیستم را نشان میدهد؛ مرکز این شهر یادآور منهتن است یا مانند محلّهی بَؤْری، مملو از افراد بیخانمان، مست و ولگرد است، بزرگراههای بیانتها دارد و محلّههای فقیرنشین زیادی در اطراف آنجا هستند.
از طبقهی چهل و هفتم، حتّی توصیفات برافروختهترین افق در منهتن در مقابل وسعت بیانتهای این شهرهای به هم پیوسته، کمرنگ جلوه میکند. عکسی از سباستیانو سالْگادو وجود دارد که ممکن است ایدهای مبهم در این باره ارائه کند. امّا این عکس تأکید زیادی بر مِهدودی دارد که همه چیز را همانند هویّت شهری تیره و تار کرده است. این تصویر به طرز شاعرانهای توسط کائِتونو وِلوزو در ترانهی «سامْپا» (مخفّف سائو پائولو) به این شکل توصیف شده است: «وارونهی وارونه/ از وارونهی وارونه/ از مردم ستم دیده در ردیفهای شهرکهای فقیرنشین/ از قدرت پول/ که هم چیزهای زیبای خلق میکند و هم آنها را ویران میکند/ از دود مهیبی که بلند میشود و ستارگان را گریزان میکند». برای تنفس هوایی تازه و یافتن نگرشی نو در معماری بهتر آن است که به بیرون برویم، به ایبیراپوئِرا، پارک بزرگ گیاه شناسی و پارک کوچکی که به موضوع معماری برزیل مُدرن اختصاص یافته است. در این نوع از حزبِ اییوآرِ دموکرات، هوشمندانهترین اختراع تیپولوژی بدون شک همان مارکیز غولپیکر میباشد: یک سازهی طرّهایِ عظیم که فضای زیر خود را در مقابل تابش درخشان آفتاب محافظت میکند و میتوان از آن بهعنوان محلی برای دوچرخه و اسکِیتبوردسواری
یا تنها برای پرسهزنی با یک دوست استفاده کرد. این مارکیز به شکل بینقصی نکات مهم و متفاوتی از ایبیراپوئِرا را به هم پیوند میدهد. این معماری که بین سالهای 1951 و 1954 میلادی توسط گروهی متشکل از اُسکار نیمایِر، زِنون لُتوفو، هِلییو اوشوا و ادْواردو نیس دِ مِلو، همراه با شرکایشان (گاس اِستِلیتا و کارلوس لِموس) طرّاحی و ساخته شد، شامل بناهای ملل، صنعت و کشاورزی و از همه شگفت آورتر، ساختمان هنرها، میشود؛ عمارتی که بیش از یک سال است که تحت عنوان عجیب «اُرْکا» [املای این کلمه Oca است اما Orca تلفّظ میشود و نام کلبهای بومی در برخی از مناطق بزریل است]، احیاء و بازگشایی شده است. این عمارت بعد از دورهی بلاتکلیفی، که طی آن به طور اسرارآمیزی در آستانهی تبدیل شدن به یک انبار نیروی هوایی بود، اکنون بار دیگر به یک گالریِ تمام عیار تبدیل شده است. اگر در روشنایی روز به تماشای گالری بروید، بیشتر به بشقاب پرندهی فضایی کلاسیک در فیلمهای علمی تخیّلیِ دههی 1950 میلادی میماند تا تصویری از رابطهی پدرـفرزندیِ قومی؛ و مانند برج کُپان (که چند متر دورتر از ساختمان ایتالیا تیغههای پوستهی نیمه شفّاف نیم نگاهی از زندگی درون ساختمان را ممکن میسازد) این ساختار نیز مانند انتظاری متعالی به نظر میرسد؛ آنچه که امروزه آن را «مُد اُرگانیک» در معماری میخوانند و تداعیکنندهی گرایشی است که سابقاً «بْلُب مایْستِری» خوانده میشد و برخی معماران پیشکسوت به آن معماری قهرمانانه میگفتند. در فضای داخلی اُرکا، خیالپردازی اُرگانیک نیمایِر به شکل نوار موبیوس در زیر گنبدی نمایان میشود که فضای خالی وسیعی را پوشانده است. این فضا بهصورت موقت با آثاری از هنرمندان بریتانیا، در مجموعهی اُلیمْپوسِ موزهی تِیْتْ مدرن، پُر شده است. از جملهی این آثار یک شالاپِ بزرگ اثر دِیوید هاکْنی است، هنرمند نقاشی که در واقع این روزها بهعنوان رقیب پیشرافائلی با دِیمیَن هِرْست مقایسه میشود. طیفِ آثـار نمایشداده شده از تابلوی یک شالاپ بزرگتر اثر هاکْنی شروع شده و تا شاهکارهای ارزشمند آنتونی گُرمِلّیِ ناآرام، که قادر به بیان حسّ محبوس شدن فرد در پیکرهای انسانی بود، پیش رفته است. در این نمایشْ اثری هم از کُرنِلیا پارکِر به چشم میخورد که احتمالاً یکی از بهترین هُنرمندان بریتانیاییِ نسل خود و آماده است تا باغ کوچکی را منفجر کند. گوشهای دیگر سی سکّهی نقره را میبینیم که در نوعی ابر لایهایْ معلّق است و آنچه که از دستههای مرکب از نقره باقی میماند، عملاً در زیر چرخ ماشین خُردکنندهی سنگ، مانند ورق کاغذ صاف میشود.
هنگام بازدید به نظر میرسد که بازدیدکنندگان خود را همانند کودکانی که در راهروها بالا و پایین میروند، سرگرم میکنند تا از این طریق بتوانند نماهای مختلفی از منظرهی ناهمگون، افشاگر و دائماً در حال تغییرِ هنر معاصر بریتانیا را کشف کنند.
درواقـع این خندهی نـیمایِر، که گهگاه شنیده میشود و رضایتش از اینکه میبیند چگونه تجلی اثرش کاملاً تأثیرگذار بوده ناشی از آن است که میداند مخاطب در عمیقترین سائوداده [حسّ فراق] غرق خواهد شد یا (در مورد آنهایی که لااقل به رؤیای آرمانشهر نیز امیدی ندارند) قبول خواهند کرد که هنرمندان بریتانیایی حق دارند بهجای زوال زندگی غربی، نقاشی و مجسمههایی از زوال اخلاقیات خلق کنند. اِسْتِفانو کاشّانی ملاقات خود با نیمایر در دفترش را، که ساختمانی رفیع به سوی آسمان در کوپاکابانای ریو دو ژانیرو بود، به دیدار قدیسان تجدّدگرا تشبیه میکند و او را انسانی میداند که بازدیدکنندگانش را از راه چشمان خسته امّا نیرومند خود موشکافی میکند.
نیمایرِ سالخورده [او در زمان نگارش متن، 96 سال داشت و اکنون 105 سال دارد] از اینکه نمیتواند زمان زیادی را با مصاحبهکنندگان و همکارانش بگذراند، متأسف است. خود میگوید که در قبال همهی آنها مسئولیتهای بیشماری دارد و باید به مردمان بسیاری توجه کند». دفترش پُر است از رفت و آمدهای معمارانی که میخواهند در مورد پروژههای استاد با او مشورت کنند. این شاهکارها محدودهی برزیلیا (پایتخت برزیل) تا بنای مُنْدادُری در سِگْراتهی میلان، و موزهی کوچک نیتِروی که دربارهی آن صحبت بسیار شده است، را شامل میشود. در این موزهی کوچک، ابژه/مجسّمهای کامل که بر روی پرتگاه آویزان شده جلب توجّه میکند.
نیمایر به زبان فرانسوی صحبت میکند، به وضوح و با اندکی تلخی از خاطرات دوران سخت و دشوار دوران زندگی و کار خود میگوید و پیداست که با این سنّ و سال، هنوز مشتاق است تا کارِ شروعکرده را به پایان برساند. او یکبار به مصاحبهکنندهی خود گفت: «تو چند سال داری؟ 48؟ من وقتی 48 سال داشتم،
در کنار ساحل دریا بودم. در سنّ و سال شما من همیشه در ساحل به سر میبردم. بگذار حقیقتی را به تو بگویم: معماری آنچنان مهم نیست. آنچه اهمیت دارد، خودِ زندگیست.» او از روی میزش کلاهی قرمزرنگ که پیش از این در تظاهرت دهقانان استفاده شده بود را برداشت و ادامه داد: «من به این تظاهرات پیوستم تا زمین را نجات دهم. تغییر دنیا مهمتر است. به نگارش مشغول هستید؟ روزنامه نگار هستید؟ من هم باید ابتدا پروژههایم را ثبت کنم تا بتوانم آنها را به سایرین بفهمانم و هنگامی که ایدههای ذهنم تیره و تار میشود، به بُرد نقشه کشیاَم بر میگردم تا بهتر آنها را توضیح دهم و دوباره شروع به کار میکنم. من روش نگارش را انتخاب میکنم و سپس از انواع دیگر مُدلها استفاده میکنم. میخواهید بدانید چرا؟ چرا من ترجیح میدهم که عکسهای مُدلهایم را در کتابهایم قرار دهم؟ چون هیچکس معماری را نمیفهمد. معماری چیزیست مانند… اگر بخواهید کتابی بنویسید، تحقیق میکنید، نُت برداری میکنید و سپس مینشینید و شروع میکنید به نوشتن و در پایان هم متن اولیّه را مطالعه میکنید، کتاب را چاپ میکنید و بعد از چاپ و آماده شدن نهایی کتاب، دیگر نمیتوانید چیزی در آن را تغییر دهید. امّا معماری اینطور نیست: کار معماری هرگز تمام نمیشود… در کنار پاویلون اُرکا ــ نخیر، من مشاهده نکردهام که چگونه کار ترمیم انجام شده است ــ تالار کنفرانسی هم در نظر گرفته شده. ما آن را در سال 1954 طرّاحی کردیم. امّا هنوز منتظریم که این نیز ساخته شود».