کروکی‌های هوشنگ سیحون از مناظر طبیعی جهان
افتتاح اولین مرکز اسماعیلی در ایالات متحده، با طراحی دفتر معماری فرشید موسوی

معمــــاری معاصـــر ( امروز )، 2. رشنالیسم اروپـایــی (خردگرایی اروپایی)، نوشته‌ی جیمز استیل، ترجمه‌ی، لادن مصطفی زاده

رشنالیسم یا همان خردگرایی1 (Rationalism) اروپایی2 بر یک سنت فکری بنیان گذاشته شده است که در فلسفه‌ی کلاسیک (Classical Philosophy) زاده شده، در عصر روشنگری فرانسه (French Enlightenment) پالایش یافته و تا جنگ جهانی دوم (World War II) به طور کامل باقی ماند، قبل از آنکه در دهه‌ی ۱۹۸۰ به شدت مورد تهدید قرار گیرد. در آن دهه‌ی مصرف‌گرا3، گزاره‌ی معروف خردگرایانه‌ی دکارتی (Cartesian)4 «من فکر می‌کنم، پس هستم (Cogito Ergo Sum’ or ‘I Think, Therefore, I Am)5» به نظر می‌رسید که نهایتا در اخلاق موقعیتی که با «اگر خوب به نظر می‌آید (یا احساس خوبی دارد)، نمی‌تواند اشتباه باشد (If It Feels (Or Looks) Good, It Can’t Be Wrong)6» توجیه می‌شد، ادغام شده است. به جای اعتماد به تجربه، در جستجوی حقیقت، به عقل اعتماد کنید؛ این رویکرد که به دقت توسط آبه لاژییِر (Abbé Laugier) و ژان نیس لُران دوراند (JNL Durand) در دوران روشنگری (Enlightenment) به معماری وارد شد و از طریق سیستم بوز-آرتز (Beaux-Arts) و پیشگامان مدرنیسم (Modernism) مانند لوکوربوزیه (Le Corbusier) به جنبش مدرن (Modern) معرفی شد، برای نسل‌های پس از جنگ که به طور فزایندهای به مصرفگرایی لذت‌جویانه، ارضای آنی و حس‌گرایی بصری و تجربی عادت کرده بودند، به نظر می‌رسید که بسیار محدودکننده است. خردگرایان (Rationalists) معاصر در کشورهای بِنِلوکس (Benelux)، ایتالیا، آلمان و شمال اسپانیا، جایی‌که بیشتر قهرمانان معاصر این جنبش متمرکز هستند، برای بقا شروع به مصالحه کرده‌اند. ماهیت و میزان این مصالحه در هر مورد، یک میکرومتر نظری قانع‌کننده7 است؛ راهی برای اندازه‌گیری اینکه این تمرین‌کنندگان باید چه چیزهایی را در نظریه، غیر قابل تغییر بدانند و چه چیزهایی در تغییرات جاری، آنقدر مهم است که باید برای حفظ فلسفه‌ی بنیادی پذیرفته شود.
برادران معمار اهل لوکزامبورگ (Luxembourg)، لِئون و راب کَرییِر (Leon and Rob Krier) که هر دو رهبران برجسته‌ی دیدگاه خردگرایانه (Rationalist) هستند و کارهای زیادی برای پیشبرد اهداف آن انجام داده‌اند، نشانه‌های قوی از آن اصول ثابت و بنیادی ارائه می‌دهند، به ویژه در ارتباط با مفهوم تیپولوژی (Typology) و تجربه‌ی شهری (Urban Experience). راب کَرییِر (Rob Krier) در کتابش با عنوان فضای شهری (Urban Space) که در سال ۱۹۷۹ منتشر شد، وظیفه‌ی دشوار کدگذاری را بر عهده گرفت و به شناسایی تمامی شرایط دائمی شهری که به نظرش همچنان حائز اهمیت بودند، مانند طاق‌ها، گوشه‌ها، حیاط‌ها، ورودی‌ها و پله‌ها پرداخت؛ او این موارد را دسته‌بندی کرد و در این فرآیند تمامی تغییرات مشترک را ترسیم نمود. برای درک اهمیت چنین دسته‌بندی برای کَرییِرها (لِئون و راب) ((Krier (Leon and Rob) و سایر خردگرایان معاصر، لازم است به یاد بیاوریم که تیپولوژی (Typology) به عنوان یک اصل بنیادی خردگرایی از طریق ارتقای تاریخی و انتقادی ایده‌ها بنیان نهاده شد. آبه لاژییِر (Abbé Laugier) در کتابش با عنوان مقاله‌ای درباره‌ی معماری (Essai sur l’architecture) که در سال ۱۷۵۳ منتشر شد، درباره‌ی عناصر اساسی مورد نیاز در کلبه‌ی اولیه (Primitive Hut)8 مانند سقف، ستون، در و پنجره حدس‌هایی زد که می‌توان آن‌ها را به‌عنوان معادل‌های تکینیکی (Tectonic) با تئوری اصلی و عقلانی دکارت (Descartes) در نظر گرفت. این عناصر توسط دوراند (Durand) به دوره‌ی تاریخی، عملکرد، و مهم‌تر از همه، فرم گسترش یافتند. چنین دسته‌بندیای که از طریق تدریس دوراند در مدرسه‌ی پلی‌تکنیک (Ecole Polytechnique) پاریس ترویج شد، با هدف حل مسائل رسمی پیش روی معماران به دلیل انواع جدید ساختمان، مصالح جدید و نیازهای اجتماعی در حال تغییر، طراحی شده بود.
نسبت به کاوش‌های شهری کَرییِرها (لِئون و راب)، مهمترین کمک به نظریه‌ی انواع (Theory of Types)9 تعریفی بود که معمار قرن نوزدهمی بوزآرتز (Beaux-Arts)، کاترمِر دِ کوئینسی (Quatremère de Quincy)10 ارائه داد که تفاوت آن را با مدل (Model) روشن کرد. برای او، نوع (Type) نشان‌دهنده‌ی ایده‌ی یک عنصر بود که به‌عنوان قانونی برای مدل عمل می‌کرد، نه به عنوان تصویری از چیزی که باید کپی شود. او توضیح داد که در مدل، همه‌ چیز دقیق و مشخص است، اما در نوع، همه چیز کم و بیش مبهم است. در مورد پیشینه، کاترمِر دِ کوئینسی، فرم معمولی را به عنوان نتیجه‌ی عملیات انجام‌شده بر روی فرم‌های قبلی توصیف می‌کند، به طوری که پیشینه‌های تاریخی به یک عامل اجتناب‌ناپذیر در تولید فرم از دیدگاه خردگرایی تبدیل می‌شوند. او در مورد استفاده، پیشنهاد می‌کند که برخی از فرم‌ها برای انواع خاصی از عملکردها نسبت به سایر فرم‌ها مناسب‌تر هستند.
یک ایراد اساسی به نظریه‌ی گونه‌شناسی (Typological Theory)11 این است که به عنوان بازماندهای از عصر پیشاصنعتی (Pre-Industrial Age) سازوکاری ایستا است که تغییر را انکار می‌کند و بر تکرار خودکار تاکید می‌کند. کَرییِرها (لِئون و راب) به این نکته اشاره می‌کنند که این استدلال تفاوت بین نوع و مدل که کاترمِر دِ کوئینسی بر آن‌ها تاکید می‌کند را نادیده می‌گیرد؛ مدل، یک فرم نهایی است، اما نوع، یک راهنما است که به طراحان آزادی می‌دهد تا مجبور نباشند آن را دقیقا تکرار کنند و با پذیرفتن پیشینه‌های از پیش تعیین‌شده، بسیاری از انتخاب‌های اضافی حذف می‌شوند، این امر، زمان ارزشمندی که ممکن بود هدر برود را آزاد کرده و امکان کاوش‌های جدید را فراهم می‌کند. رهبری فکری راب کَرییِر در چارچوب بازسازی نمایشگاه بین‌المللی ساختمان برلین (Internationale Bauausstellung – IBA) به این معنا بوده است که استانداردهای طراحی گونه‌شناختی، که به طور غیرمستقیم از کاترمِر دِ کوئینسی مشتق شده‌اند، به اجرا درآمده‌اند، به همین ترتیب، طراحان به‌صورت انفرادی و بر حسب نیاز یا تناسب برای تکمیل هر بلوک اختصاص یافته، منصوب شده‌اند.

آلدو روسی، موزه بونفن‌تن، ماستریخت، ۱۹۹۴

راب کریرسفید، خیابان ریتر (Ritterstraße)، برلین، ۱۹۷۷ تا ۱۹۸۰ میلادی

آلدو روسی به همراه کارلو ایمونینو، مجتمع آپارتمانی گالاراتزه، میلان، ۱۹۷۰ میلادی

پروژه‌ی خانه‌ی سفید (White House) در خیابان ریترایستراسه (Ritterstrasse) برلین که بین سال‌های ۱۹۷۷ تا ۱۹۸۰ انجام شد، توسط راب کَرییِر به عنوان نمونه‌ای اولیه برای بازسازی کرویتسوزبِرگ (Kreuzberg) طراحی شده بود؛ منطقه‌ای تاریخی از شهر که تقریبا به‌طور کامل در سال ۱۹۴۵ تخریب شد و بین دهه‌های ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰ نیز دچار توسعه‌ی بدون برنامه شد و وضعیت تحقیرآمیز بیشتری را به همراه داشت. نوسازی بیرویه و بازارمحور منجر به ساخت برج‌های جداگانه و پیش‌پاافتاده‌ای شد که در یک بیابان شهری بی‌روح قرار داشتند، کَرییِر تلاش کرد تا چارچوب سنتی شهری با بلوک‌های کم‌ارتفاع را که پیش از جنگ در این منطقه وجود داشت را دوباره احیا کند. این واحد مسکونی، که بخشی از آنچه کَرییِر آن را طرح رویایی (Dream Plan) خود برای این بخش از جنوب فریدریششتات (Friedrichstadt) در بخش غربی شهر می‌نامد، توسط خیابان لیندِن اشتراسه (Lindenstrasse) در غرب، خیابان آلته جِیکوب اشتراسه (Alte-Jacob-Strasse) در شرق، خیابان اُرانی اشتراسه (Oranienstrasse) در شمال و خیابان هولماناشتراسه (Hollmannstrasse) در جنوب محدود شده است. این یک مداخله‌ی به‌طور سنتی خردگرایانه است زیرا بر روی یک خیابان قرار دارد تا الگوی بلوک‌هایی را که باید دنبال شوند، ایجاد کند، به جای اینکه در یک مکان نامعین با قدرت هدایت کمتر قرار گیرد. طرح رویایی کَرییِر که پس از انتشار اولیه‌ی کتاب فضای شهری به زبان آلمانی -فضای شهری (Stadtraum)، در سال ۱۹۷۵ ارائه شد، به نظر می‌رسد که محلی برای آزمایش تمام تیپولوژی‌هایی (Typologies) باشد که او شناسایی کرده است، به ویژه برای فضاهای عمومی.
مربع‌های کوچک فرورفته در بخش مرکزی، تا مربع‌های بزرگ‌تر در بال‌ها متفاوت است؛ در حالی‌که فقدان تزیینات یا آرایه‌ها، یادآور مجتمع آپارتمانی گالاراتزه (Gallaratese) اثر آلدُرُسی (Aldo Rossi) در میلان است که در ادامه‌ی این فصل مورد بحث قرار می‌گیرد. اندازه‌های پنجره‌ها با نوع واحدهای مسکونی پشت آن‌ها هماهنگ هستند؛ این ساختمان شامل بیست و سه آپارتمان است که از یک تا سه خوابه متغیرند و واحدهای بزرگ‌تر (که گاهی فضاهای نشیمن دوطبقه دارند) در بال‌ها متمرکز شده‌اند و به باغ‌های مشترک مشرف هستند. بازشوهای بزرگ‌تر زیر جان‌پناه در بخش مرکزی، برخلاف پنجره‌های کوچک‌تر زیر آن، به کنگره‌های بالای دروازه‌ای قرون‌وسطایی (Medieval) تشبیه شده‌اند؛ با اینحال، این دروازه بیشتر به‌عنوان یک فیلتر عمل می‌کند که امکان دیدن فضای عمومی بیرونی را فراهم می‌سازد، اما ورود ناخواسته به آن را محدود می‌کند و به‌این‌ترتیب، مانع عبور عابران در میانه‌ی بلوک نمی‌شود.
در حالی‌که راب کَرییِر موضع نظری خود را با ساخت و ساز در مقیاس وسیع تقویت کرده است، لِئون کَرییِر عمدتا خود را به ترویج اندیشه‌هایش از طریق ترسیم محدود کرده است. او تقریبا به تنهایی تلاش کرده است تا تخریب بافت سنتی شهرهای اروپایی (European Cities) را از طریق مقالات جنجالی که به‌طور گسترده‌ای منتشر شده‌اند، معکوس کند، مقالاتی که معمولا با گرافیک‌های بصری جذاب شامل دیدهای پرنده از شهرهای واقعی و خیالی همراه هستند که با استفاده از اصولی که او ارائه می‌دهد، به یکپارچگی پیش‌صنعتی (Pre-Industrial) بازگردانده شده‌اند، اصولی که شامل اتکا به تیپولوژی‌های (Typologies) شناسایی‌شده توسط برادرش راب (Rob) هستند. این اصول همچنین به‌طور گسترده‌ای مورد استفاده قرار گرفته‌اند، به ویژه توسط جنبش نیو اِربَنیست (New Urbanist) در ایالات متحده. اثربخشی گرافیک‌های دستی جذاب و حتی رمانتیک کَرییِر (که در فصل پنجم نیز به آن پرداخته شده) این مساله را مطرح می‌کند که بازنمایی تا چه حد در ترویج ایده‌های عقلانی در دوره‌ای که معماران، فرصت‌های کمی برای ساختن به این شیوه داشتند، اهمیت داشته است. کَرییِر یک بدنه‌ی قابل توجه و جذاب از آثار خیالی خود ایجاد کرده است که به او اعتبار و اقتدار بیشتری نسبت به بسیاری از معمارانی که آثار ساخته‌شده‌ی بیشتری دارند، بخشیده است12. این، دوباره بر قدرت ادراک در دنیای امروز که به شدت تحت تاثیر تصویر و الکترونیک است، تاکید می‌کند و پتانسیل نمایندگی را نشان می‌دهد که می‌تواند به‌عنوان واقعیت پذیرفته شود.
معمار ایتالیایی، آلدُ رُسی (Aldo Rossi) که مانند کَرییِر تقریبا به اندازه‌ی معماریاش به خاطر گرافیک‌هایش نیز معروف است، شاید قدرتمندترین طرفدار معاصر سنت تحلیل عقلانی در معماری ایتالیا باشد؛ سنتی که در دهه‌ی ۱۹۳۰ در کارهای جوزپه تِراگنی (Giuseppe Terragni) در کُمُو (Como)13 به اوج خود رسید. در کتاب خود با عنوان معماری شهر (Architettura della Città) که در سال ۱۹۸۲ به انگلیسی با نام معماریِ شهر (The Architecture of the City) منتشر شد، رُسی تیپولوژی‌های (Typologies) موجود در شهر را به دو دسته‌ی باثبات پریپیتیاتینگ (Perpetuating)14 و پاتولوژیکال (Pathological)15 تقسیم کرد. رُسی توضیح می‌دهد که نوع پریپیتیاتینگ (Perpetuating) مانند باسیلیکای وچینتسا (Basilica in Vicenza) هستند که ماندگاری دارند زیرا می‌توانند خود را با تغییر وفق دهند یا حتی از آن الهام بگیرند. انواع پاتولوژیکال که او به طور مشخص توضیح نمی‌دهد، اما در مجموعه‌هایی مانند الهامبرا (Alhambra) در گرانادا (Granada) نمونه‌سازی می‌شوند و به طور مداوم از سوی معماران ارزش‌گذاری می‌شوند، مرده هستند زیرا به طور خاص نشان‌دهنده‌ی الگوهای اجتماعی هستند که اکنون به طور چشمگیری تغییر کرده‌اند؛ آن‌ها نتوانسته‌اند به شرایط یا کاربردهای جدید سازگار شوند و به عنوان گونه‌های در آستانه زوال‌اند؛ بنابراین نمی‌توان به عنوان الگو به آن‌ها اعتماد کرد.
رُسی از استدلال او، نتیجه می‌گیرد که تیپولوژی‌های پریپیتیاتینگ مانند ردیف‌های سرپوشیده، می‌توانند با اطمینان به عنوان عناصر طراحی استخراج و انتزاع شوند زیرا در طول تاریخ موفق بوده‌اند و ارتباط اجتماعی مداومی را حفظ کرده‌اند. تمایز مهمی که پس از طبقه‌بندی دوراند (Durand) از پیوستگی فرم وجود دارد، این است که چنین انتزاعی می‌تواند بدون توجه به کارکرد، به‌کار گرفته شود؛ به طوری‌که تیپولوژی‌های (Typologies) رُسی به عنوان قطعات تقلیدی فراوانی مورد استفاده قرار می‌گیرند که طبق یک برنامه‌ی نمادین و بدون کارکرد مشخص، کنار هم قرار می‌گیرند و مونتاژ می‌شوند. یک نمونه‌ی اولیه از این تفکر، در کارهای رُسی، مجموعه‌ی آپارتمان‌های گالاراتسه (Gallaratese) در میلان است که در سال ۱۹۷۰ با همکاری کارلو آیمونینو (Carlo Aymonino) به اتمام رسید. در بلوکی که رُسی طراحی کرده است، او به کارگیری یک گذرگاه طاق‌دار را به عنوان ابزاری برای مدنیت در یک ساختمان آپارتمانی باریک و بلند مورد استفاده قرار می‌دهد که یادآور خیابان‌های شهرهای سنتی ایتالیایی (The Streets of Traditional Italian Cities) است16؛ فضای عمومی معادل اقامتگاه‌های خصوصی در طبقات بالاست17. پنجره‌های آپارتمان‌ها مربعی هستند که ادامه‌دهنده‌ی تمایل رُسی و بیشتر خردگرایان به هندسه‌های افلاطونی (Platonic Geometries) مانند دایره‌ها، مربع‌ها و مثلث‌های متساوی‌الاضلاع است، زیرا این اشکال به راحتی تحت اثبات ریاضی قرار می‌گیرند. پنجره‌ها، مانند سایر عناصر در بلوک آپارتمانی، عاری از زینت هستند که غیر ضروری تلقی می‌شوند. پروژه‌ی گالاراتسه باعث شد که رُسی از یک شخصیت محلی و فرقه‌ای به یکی از چهره‌های بین‌المللی تبدیل شود، اما این آرامستان سَن کاتالدو (San Cataldo) در مُدِنا (Modena) که در سال‌های ۱۹۷۱ تا ۱۹۷۸ طراحی شده، شهرت او را تثبیت کرد و همچنین نشان‌دهنده‌ی تعهد او به یک برنامه‌ی روانشناختی پیچیده‌تر بود.

در مجموعه‌ی مُدِنا، طاقِ گالاراتسه18 دوباره ظاهر می‌شود و همچنین بازشوهای مربعی صلب نیز دیده می‌شوند. کیوبیک‌های (Cubicles)19 انباشته و رده‌بندی‌شده برای دفن یا خاکسپاری خاکسترها فراهم شده‌اند؛ و نام‌های درگذشتگان به همراه عکس‌های آن‌ها به منظور تسهیل سنت محلی گرامیداشت روزهای مهم در زندگی اعضای خانواده از دست‌رفته، مانند سالروز تولد یا سالگردها، به کیوبیک‌ها متصل می‌شده تا بازدید طولانی‌تری از قبرستان انجام شود. رُسی در چینش انسان‌واره‌ی عناصر مرکزی طرح جامع (Comprehensive plan) بر هدف نسبتا ترسناک این مجموعه تاکید می‌کند، که در آن میله‌های برآمده از ساختمان اصلی به صورت تدریجی در طول‌های کوتاه‌تر چیده شده‌اند (به شکل وی (V)) که در این طرح اسکلت‌وار به عنوان دنده‌ها عمل می‌کنند؛ دودکش مخروطی که به طور ترسناک نماد آلت تناسلی است، به عنوان نشان یا علامتی برای محل سوزاندن اجساد به کار رفته است. در شوخی ناهنجار رُسی منبع زندگی یعنی آلت تناسلی به ابزاری برای نابودی گوشت و استخوان تبدیل می‌شود و اسکلت‌های این طرح، نماد استخوان‌هایی هست که پس از نبش قبر باقی می‌مانند. نگاه ترسناک رُسی با اشارهای دیگر، شاید ناخواسته، با اشارهای به اردوگاه‌های کار اجباری نازی (Nazi) تقویت می‌شود، او از نرده‌های سیمی، پل‌های فلزی و برج‌های هراس‌انگیز استفاده کرده است که قطعا نمونه‌ی اولیه‌ی موزه‌ی یادبود هلوکاست (Holocaust) در واشِنگتُن دیسی (Washington, DC) طراحی شده توسط جیمز اینگو فرید (James Ingo Freed) از شرکت پیکاب فرید و شرکا (Pei Cobb Freed and Partners) بود؛ این موزه تقریبا بیست سال پس از آغاز ساخت گورستان مُدِنا در سال 1993 تکمیل شد.
تفاوت میان گورستان مُدِنا اثر رُسی و موزه‌ی هلوکاست اثر فرید به طور قابل توجهی در نحوه‌ی ارائه‌ی تصاویر مشابه و میزان اعتمادی است که به توانایی فضا برای انتقال معنا به مخاطب دارد20. موزه‌ی هلوکاست از بسیاری از ابزارهای استعاری مشابهی که رُسی به کار می‌برد، استفاده می‌کند؛ مانند پل‌های فلزی پیچیده‌شده در سیم مشبک، همچنین، مصالح به گونه‌ای بسیار ساده و خشن به کار رفته‌اند تا حسی از ترس و شوم بودن را منتقل کنند21. با اینحال، فرید مسئولیت ایجاد یک نهاد عمومی را بر عهده گرفته که قرار است سالانه، میزبان میلیون‌ها بازدیدکننده باشد. این موزه یک یادبود ملی برای یکی از وحشتناک‌ترین وقایع تاریخ جهان و تلاشی است برای ارائه‌ی آنچه توصیف‌ناپذیر است. بنابراین، نباید تعجب کرد که اینگونه تلاش‌ها گاهی اوقات با توجه به وسعت این ماموریت، ناکام می‌مانند. تالار یادبود با شعله‌ی مرکزی‌اش، دارای کیفیتی مقدس است که تقریبا مردم را به ورود به آن دعوت می‌کند، اما حفظ این تقدس در طول زمان دشوار است. سایر پیکربندی‌های بیشتر و معنادار، مانند تلاشی برای انتقال حس شلوغی در یک واگن باریک قطار در آخرین سفر به یک اردوگاه مرگ، متاسفانه به تنزل موضوعی می‌انجامند.
با اینحال، تاکید رُسی در مُدِنا بر پیوستگی خارجی نمادها در ارتباط با کاوش‌های تیپولوژیک (Typological Exploration)22 است، نه بر پیشرفت متوالی از طریق فضاهای داخلی اپیزدیک (Internal Episodic Spaces)23 که به طور خاص برای برانگیختن احساسات خاصی طراحی شده‌اند. همانطور که شایسته‌ی یک خردگرا متعهد است، معماری رُسی بیشتر ذهنی و ظریف است و کمتر بر ظرفیت انسانی برای بی‌رحمی، مانند نمونه‌هایی از کمپین‌های وحشتناک نسل‌کشی در گذشته، تمرکز دارد و بیشتر بر شرایط غیرانسانی زندگی معاصر که همچنان آن را تداوم می‌بخشیم، متمرکز است؛ شرایطی که او با تصویر اردوگاه‌های کار اجباری بیان می‌کند. فراتر از این مطالعات اولیه درباره‌ی تیپولوژی طاق در گالاراتزه و مُدِنا که با مفاهیم دوراندی، هم‌خوانی بیشتری با فرم (Form) دارد تا عملکرد، رُسی به سوی کامل کردن آنچه که به عنوان علم نشانه‌های خالی (A Science of Empty Signs)24 نامیده می‌شود، حرکت کرده است؛ علمی که با ناخودآگاه فرهنگی جمعی در پروژه‌هایی مانند خانه‌ی اپرای کارلُو فِلیسه (Carlo Felice Opera House)25 در جِنُئا (Genoa) در سال ۱۹۸۲ ارتباط برقرار می‌کند. تکنولوژی برج پرواز (Flytower Technology)26 پرده‌ها و دکورهای متحرکی که امروزه وجود دارد، به اندازه‌ی خود اپرا، یک اختراعی ایتالیایی است و این تئاتر بر اساس آن نماد، به طور اساسی و بدون زوائد بنا شده است27.
توانایی شگفت‌انگیز رُسی در گسترش فعالیت‌هایش از ایتالیا به کشورهای دیگر در اواخر دهه‌ی 1980 و اوایل دهه‌ی 1990، همزمان با افزایش شهرت بین‌المللی‌اش، در انطباق مهارت‌های طراحی‌اش با محیط‌های متنوع بوده است. بلوک مسکن اجتماعی آی.بی.اِی (IBA) در برلین در سال 1989، هتل ایلپالازو (Il Palazzo) در فوکوئوکا (Fukuoka)، ژاپن در سال 1989 و موزه‌ی بونِفانتِن (Bonnefanten Museum) در ماستریخت (Maastricht)، هلند در سال 1994، همگی به تداوم نظریه‌ی او در مورد دوگانگی اساسی معاصر شامل پیشرفت‌های فوق‌العاده در علم و تکنولوژی و احساس پوچی و کمبود معنوی همراه با آن است، تداوم می‌بخشند28. این توانایی در خلق مناظر متافوریک خالی (Empty Metaphorical Landscapes)29 است که کارهای معماری او را معادل نقاشی‌های جورجو دِ کیریکو (Giorgio de Chirico) قرار می‌دهد که بوم‌های سورئالیستی‌اش (Surrealist)30 و تخیلی‌اش، احساس شهرهایی پر از مردم را منتقل می‌کند که در نهایت همه‌ی آن‌ها تنها هستند31. این اثر معکوس، تاثیر نقاشی اِدوارد مونک (Edvard Munch) است32.
فریاد (The Scream) در سال ۱۸۹۳، که دعوت به همدلی با یک شخصیت تنها و فریادزن می‌کند، میدان‌های خالی و سایه‌دار در نقاشی‌های جورجو دِ کیریکو (Giorgio de Chirico) به نظر می‌رسد که بینندگان را به درون ترکیب دعوت می‌کند و از آن‌ها می‌خواهد به جستجو بپیوندند؛ شاید برای گذشته‌ای که نمی‌توان به آن دست یافت، یا پاسخ‌هایی به زمان حال انتزاعی که وجود ندارد. به نظر می‌رسد که کارهای رُسی معمایی را نیز ارائه می‌دهند. در هتل ایل پالاتزو ی (Il Palazzo) او هیچ پنجره‌ای وجود ندارد، نمای باشکوه آن از این نظر به اندازه‌ی معماهایی است که رُسی در تمام کارهایش مطرح می‌کند: چگونه می‌توانیم به دنبال معنا بگردیم وقتی که دیگر معنایی وجود ندارد؟33 موزه‌ی بونِفانتِن (Bonnefanten Museum) یکی از عمده‌ترین تلاش‌هایی است که رُسی برای پاسخگویی به بستر فیزیکی انجام داده است، با برش لبه‌ها به گونه‌ای که اجازه می‌دهد طبیعت وارد شود، اما با اینحال جنبه‌ی متافوریک انزوا همچنان غالب است34. برای رُسی حافظه به لایه‌ی ضروری تبدیل شده است که با تیپولوژی ترکیب می‌شود تا لحظه‌ی تحلیلی معماری را شکل دهد و این موضوع در آثار شهری که در آن حافظه و منطق به طور فشرده و بارز وجود دارند، قابل شناسایی است35. نگاهی به این رویکرد توسط آلان کولکوهون (Alan Colquhoun) ارائه شده است که معتقد است کل مفهوم پیشینه در خلا کنونی که در مقایسه با گذشته وجود دارد، بی‌معناست؛ زمانیکه یک بدنه‌ی قابل توجه از عمل سنتی (Body of Traditional Practice) وجود داشت36؛ برای کولکوهون، “آنچه که در سطح به عنوان یک رشته‌ی سخت و عقلانی طراحی به نظر می‌رسد، در واقع به طور پارادوکسی (Paradox)، یک اعتقاد عرفانی به فرایند شهودی است37”. در این دیدگاه، خردگرایانی مانند رُسی در حال تداوم دادن تیپولوژی‌هایی از نهادهایی هستند که دیگر در جامعه‌ی معاصر وجود ندارند، یا دستکم ماموریت فرهنگی خود را از دست داده‌اند. سازگاری بین استدلال کولکوهون و منطق سردی که در آثار همکاران رُسی واضح به نظر می‌رسد، دشوار است.
جُرجیو گراسیِ (Giorgio Grassi) ایتالیایی که یکی از افراطی‌ترین خردگرایان فعال امروز است و همچنین اعتقاد زیادی به قدرت تیپولوژی‌های نهادی (Institutional Typologies)38 دارد؛ به عنوان مثال، پروژه‌ی خوابگاه دانشجوییِ او در کیئتی (Chieti)، ایتالیا در سال ۱۹۷۶ حتی نشانه‌های خالی رُسی را نیز پرحرف جلوه می‌دهد. پُرتیکوهای (Porticos)39 بلند و مستطیل شکل او یادآور استادان اوایل قرن مانند اِریک گونار آسپلوند (Erik Gunnar Asplund)، ژوزِپه تراگنی (Giuseppe Terragni)، پیترو لینگری (Pietro Lingeri) و آدالبِرتو لیبرا (Adalberto Libera) هستند و اوج تاثیرگذاری مکتب خردگرایی را درست پیش از جنگ جهانی دوم به تصویر می‌کشند. و با اینحال، گراسی (Grassi) نیز مانند رُسی یک اِربَنُفیله (Urbanophile)40 است که به شخصیت شهر و تبادل فرم‌های معماری که در آن اتفاق می‌افتد، علاقه‌مند است. او همچنین اذعان می‌کند به اینکه «نگران کل مقیاس انتخاب‌های موجود در فرم‌ها در رابطه با زندگی روزمره در شهر و تنوع انتخاب‌هایی است که انتخاب‌های زیبایی‌شناختی نیز هستند.»، بنابراین، اگر خالص‌ترین خردگرای میان آن‌ها بتواند به اهمیت انتخاب زیبایی‌شناختی اعتراف کند، استدلال کولکوهون به نظر درست می‌رسد و ارزش‌های مِتافوریکال (Metaphorical) و زیبایی‌شناختی که در تفسیرهای تیپولوژیکی رُسی مشاهده می‌شود، حتی در زبان سخت و جدی گراسی نیز وجود دارد. معمار تیچینِ‌های (Ticinese)41، ماریو بوتا (Mario Botta) و مکتب تیچینو (Ticino) که او رهبری می‌کند، نمونه‌ای گرافیکی از چنین انتخاب زیبایی‌شناختی عمدی است، چرا که او به طور مکرر با انگیزه‌های شبه عملکردگرا (Quasi-Functionalist) و شبه خردگرایانه (Quasi-Rationalist)42 مدرنگرای در حال گذر لوئیس کاهن (Louis Kahn) شناخته می‌شود. بوتا (Botta) در زمانی که طراحی سالن کنگره برای دوسالانه‌ی ونیز (Venice Biennale) بین سال‌های ۱۹۶۸ تا ۱۹۷۴ در حال انجام بود، به دفتر کاهن (Kahn) مراجعه کرد، آن بنا که به طور معمول به‌عنوان دایرهای نمادین برای تجمع و گردهمایی آغاز شد، به دلیل محدودیت‌های شدید سایت، به دیواری خطی تبدیل شد که لبه‌های دایره را به دو نیم‌دایره تقسیم می‌کرد. این بنا تاثیر عمیقی بر بوتا داشت، که نظریه‌ی سرزمین (Territory) خود را از این پروژه توسعه داد (که به‌طور دقیق‌تر از ایتالیایی به مکان (Place) یا زمینه (Context) ترجمه می‌شود. به طور خلاصه، این نظریه شامل این ایده است که معماری باید مداخله‌ای مثبت در یک زمینه‌ی از پیش موجود، صرف‌نظر از هر ویژگی که دارد، داشته باشد. این باید به عنوان یک وسیله‌ی نظم‌دهنده، فرصتی برای هدایت رشد آینده، و نه به عنوان یک مشارکت منحصر به فرد دیده شود و تاثیراتی فراتر از خطوط ممتد قانونی مشخص‌شده در نقشه‌ی سایت داشته باشد. در حالی‌که کاهن نتوانست از این جنبه‌ی بالقوه‌ی سالن کنگره بهره‌برداری کند، بوتا آن را شناسایی و بلافاصله پس از آن، شروع به استفاده از این تکنیک کرد. مدرسه‌ی متوسطه‌ی او در مُربیوُ اینفریوره (Morbio Inferiore)43 که در سال‌های ۱۹۷۲ تا ۱۹۷۷ طراحی شده است، دقیقا در نتیجه‌ی چنین مداخله‌ای به وجود آمده است؛ یک فالانکس خطی (Linear Phalanx)44 از کلاس‌های تکراری و طبقه‌بندی‌شده که با پله‌های دسترسی ازهم جدا شده‌اند و بخشی از دامنه‌ی کوه را در پشت خود از چمن‌زاری در جلو جدا و تنها دسترسی کنترل‌شده‌ای بین این دو فراهم می‌آورند. خانه‌ی تَک‌خانواری بوتا در لیگُرنِتُو (Ligornetto) که در سال ۱۹۷۶ به پایان رسید، نمونه‌ی دیگری از این تکنیک است. این اقامتگاه کوچک به‌طور بصری شهر را از حومه جدا می‌کند و نشانه‌ای منطقه‌ای فراهم می‌آورد که یادآور طاق‌های نُصرت (Triumphal Arches)45 رومیان است که برای مشخص کردن نقاط تفکیک بین دو منطقه‌ی نفوذ متمایز استفاده می‌شده است.

آلدو روسی، گورستان سن کاتالدو، مودنا، ۱۹۷۱–۱۹۷۸ میلادی

آلدو روسی، گورستان سن کاتالدو، مودنا، ۱۹۷۱–۱۹۷۸ میلادی

جیمز اینگو فرید، شرکت معماری پی، کاب، فرید و همکاران، موزه یادبود هولوکاست ایالات متحده، واشنگتن دی‌سی، ۱۹۹۳ میلادی

آلدو روسی، بلوک مسکونی اجتماعی IBA، برلین، ۱۹۸۹ میلادی

خانه‌ای دیگر در ریوا سان ویتاله (Riva San Vitale) به‌همان اندازه کوچک و با اهمیت که در سال ۱۹۷۳ تکمیل شده و دارای چهارچوبی کوچک‌تر از نظر تکتونیکی (Tectonic)46 است؛ اما بوتا بار دیگر سرزمین طبیعی را به عنوان مبنا انتخاب کرد و خانه و مکان را به عنوان نشانه‌ای میان کوه و دریاچه در پایین شیب طراحی کرد. با اینحال، این خانه به جای اینکه به عنوان یک پایگاه خانگی جدا افتاده در دامنه‌های آلپ به‌نظر برسد، در واقع قدرت و اقتداری را که قرار بود داشته باشد، منتقل می‌کند، که عمدتا به دلیل استفاده‌ی هوشمندانه از حجم‌سازی، مبتنی بر اشکال مکعبی افلاطونی (Platonic) است. بوتا ورودی را در سطح بالای خانه قرار می‌دهد، در انتهای یک پل باریک فولادی از گاراژ، و این تاکتیک را که توسط افرادی چون فرانک لُوید رایت (Frank Lloyd Wright) در خانه‌ی فریمَن (Freeman House) در لس‌آنجلس در سال ۱۹۲۲ و ریچارد مِیِر (Richard Meier) در خانه‌ی داگلاس (Douglas House) در میشیگان در سال ۱۹۷۳ به طور موثری استفاده شده بود، تکرار می‌کند. در ریوا سان ویتاله، بوتا نمی‌توانست از شفافیت کامل (Complete Transparency) بهره‌مند شود، زیرا این کار باعث می‌‍شد که دستور کار سرزمینی (Territorial Agenda) او تضعیف شود و قدرت بصری و استحکام نماد او کاسته شود. در حین پایین آمدن، دید این برج به چشم‌اندازهای جدیدی گشوده می‌شود تا دیدهایی با دقت کنترل‌شده به‌سوی دریاچه را آشکار کند و تعادلی میان توده و فضا ایجاد می‌کند که به طرزی ماهرانه، داستانی را که بوتا مطرح می‌کند، حفظ می‌کند؛ اینکه معماری می‌تواند میان دو سرزمین ارتباط برقرار کند، حتی اگر یک منطقه از آن سرزمین پهنه‌ای گسترده از دریاچه‌ی آلپینی (Alpine Lake) و دیگری کوهی باشد که از دل آن برمی‌خیزد. خانه‌ی روتوندا (Casa Rotonda) بوتا در سال 1982 در استابیویِ (Stabio) سوییس، به طور مساوی نظریه‌ای سرسختانه در مورد یک زمینه‌ی منفی (Negative Context)47 است. بوتا با توجه به این که در محل‌های که این بنا قرار دارد، هیچ ویژگی خاصی برای تاکید بر آن نیافت، تصمیم گرفت که به‌جای طراحی رو به بیرون، مانند گردآوری کاروان‌ها، خانه را به سمت داخل متمایل کند. مانند یک برج دفاعی قرون وسطایی (Medieval)، این خانه، محکم و استوار بر جای خود قرار دارد، اما نشانه‌هایی از دنیایی انسانی‌تر درون خود دارد، همانطور که خانه‌ی لیگُرونِتو (Ligornetto) با پردهای شفاف از پنجره‌های تورفته‌ی معلق در فرورفتگی‌های نمای آجریاش این کار را می‌کند.
افزایش شناخت بین‌المللی در دهه‌ی پس از این پروژه‌های مسکونی کوچک، به بوتا این فرصت را داد که طرح‌های بزرگ‌تری را طراحی کند، مانند کاتِدرال (Cathedral) بزرگ استوانه‌ای در اِوری (Evry)، فرانسه، در سال 1995 و موزه‌ی هنرهای مدرن (Museum of Modern Art) در سنفرانسیسکو در سال 1994. اگرچه این پروژه‌ها، آثار موفق و تعیین‌کنندهای هستند، افزایش مقیاس و زمینه‌ی متفاوت، هر یک از این پروژه‌های مهم را نسبت به کارهای قبلی بوتا که از نظر فرهنگی و زمینه‌ای خاص هستند، انتزاعی‌تر و کمتر (به زمینه و ویژگی‌های خاص فرهنگی و مکانی) مرتبط کرده است. با این‌حال، موزه‌ی هنرهای مدرن ماموریتی دشوار بود و بوتا توانسته است تا حد نسبتا بالایی بر روی انبوهی مسائل مشکل‌ساز و پیشین از تاسیسات در باغ‌های یِربا بوئِنا (Yerba Buena) کنترل داشته باشد که عملا به نوعی پارک تفریحی-فرهنگی خارج از کنترل تبدیل شده است. هر یک از مشارکت‌کنندگان قبلی در توسعه، به طور درونی بر روی نیازهای تاسیسات خود تمرکز کرده‌اند: فومی هیکو ماکی (Fumihiko Maki) بر روی گالری مرکزی هنرها (Center for the Arts Gallery) و جیمز استوارت پولشک (James Stewart Polshek) بر روی تئاتر مرکزی هنرها (Center for the Arts Theater) که هر دو با نشانه‌های رسمی قوی اما اساسا نمادین به زمینه یا عدم وجود آن پرداخته‌اند. با توجه به موقعیت میانی در بلوکی در شرقی‌ترین سمت خیابان سوم که بین تئاتر و موزه‌ی ماکی (Maki) قرار دارد، بوتا از نمای پله‌ای استفاده کرده است تا یک نشانه‌ی شهری قوی ایجاد کند که از دور قابل مشاهده باشد. این حس با سیلندر سنگی راه‌راه و برش‌خوردهای که گنبد مرکزی موزه را روشن می‌کند، تقویت می‌شود. با اینحال، این تاثیر با نزدیک شدن به بنا کاهش می‌یابد؛ دقیقا همین تاکتیک یادمانی (Monumental Tactic) است که باعث ایجاد عدم پیوستگی در خود پلازا (Plaza) می‌شود. استراتژی بوتا به طور قابل پیشبینی فرمولی است، با توجه به اینکه او حرکت بزرگ و چشمگیری را انتخاب کرده و تنها کسی است که تلاش کرده است تا با استفاده از مشارکت خود در شهر، به عنوان عنصری وحدت‌بخش، یک معمای پیچیده‌ی شهری را حل کند. این جستجو برای پیوستگی شاید در ارائه‌ی او برای تئاتر فیلم لیدو (Lido Film Theatre) در سال ۱۹۹۰، که در آن خود را در رقابت با آلدو رُسی و کارلو ایمونینو (Carlo Aymonino) یافت، بیش از همه مشهود است؛ آن‌ها نیز برای شرکت در این رقابت دعوت شده بودند. تئاتر بوتا که به تالاری محبوب و از پیش موجود مرتبط است، تاثیرپذیری از کاهن (Kahn) را نشان می‌دهد؛ جاییکه مفاهیم بوتا در مورد سرزمین آغاز شده و به نوعی چرخه‌ی کامل خود را طی کرده است. مانند تالار کنگره‌ی دوسالانه (Biennale Congress Hall) کاهن این تئاتر نیز به عنوان یک دیوار عمل می‌کند؛ تنها تفاوت آن، سقف خیال‌پردازانه‌ای است که به بادبان‌های یک کاراوِل (Caravel)48 یا کلاه یک برگزارکننده‌ی جشن اشاره دارد، که هر دو بخشی از تاریخ آیینی و جشن‌گونه‌ی ونیز هستند.
دو عضو دیگر از مکتب تیچینو که با بوتا شناخته شده و باید در ارتباط با مفهوم خردگرایانه تحول و دگرگونی بافت49 به آن‌ها اشاره شود، اورلیو گالفِتی (Aurelio Galfetti) و لوئیجی اِسنوتسی (Luigi Snozzi) هستند، هرچند که این مکتب به آن‌ها محدود نمی‌شود. استخر عمومی و باشگاه تنیس بِلینزونا (Bellinzona) که گالفِتی از ۱۹۶۷ تا ۱۹۸۵ به طور تدریجی به آن اضافه کرده است، نمونه‌ای کلاسیک از استفاده از معماری به عنوان چارچوبی برای رشد بیشتر است. اولین اقدام او، ایجاد ارتباط بین شهر بِلینزونا (Bellinzona) و رود تیچینو از طریق یک پل پیاده‌رو بود. این محور مانند یک آکوئِداکتِ رومی (Roman Aqueduct)50 در سراسرِ لَنداِسکِیپ (Landscape) پیش میرود، بدون توجه به ناهنجاری‌های توپوگرافی (Topography) زیر آن، و به عنوان مرجعی برای استخرها و و زمین‌های پارکی که با پله‌هایی در پایین به آن متصل هستند، مورد استفاده قرار می‌گیرد. این استعاره‌ی رومی (Roman) با مجموعه‌ی زمین‌های تنیس که در سال ۱۹۸۳ تکمیل شد، بیشتر تقویت می‌شود. هشت زمین تنیس به صورت دو به دو در هر ربع سازماندهی شده‌اند، که نسخه‌ای تفریحی از طرح یک اردوگاه رومی است؛ کاردُ مَکسیموس (Cardo Maximus) یک خیابان بزرگ از درختان است که به اتاق‌های رختکن منتهی می‌شود و به عنوان دیواری رو به پارکینگ عمل می‌کند. مانند بوتا، گالفِتی از پیشامدها به عنوان یک ویژگی مثبت استفاده می‌کند؛ کل مجموعه، که با بتن مسلح ساخته شده و با روش‌های مختلف بافتدار شده است، با حداقل مصالح ممکن به نتایج قابل توجهی دست می‌یابد.

خانه‌ی بِرناسکونی (Bernasconi) اثر لوئیجی ایسنُزی (Luigi Snozzi) در سال ۱۹۸۹ در کارُنا (Carona)، سوئیس نسخه‌ای از ویلای ساوُیهی (Villa Savoye) لوکوربوزیه (Corbusier) اما با تفاوت‌های قابل توجه، است. همانند خانه‌ی ریوا سان ویتالهی بوتا، این اقامتگاه نیز در یک شیب تند واقع شده است که به منظور تطابق با آن شیب، تراس‌بندی شده است، اما در این مورد، به صورت موازی با شیب قرار گرفته تا به عنوان خط تفکیکی بین بخش تندتر شیب در بالای آن و بخش صاف‌تر در زیر عمل کند. مانند ترجمه‌ی نمادین لوکوربوزیه (Le Corbusier) از پیشرفت طبیعت به سکونت، که با یک بازگشت انعکاسی به‌منظور بررسی فاصله‌ی مجازی که طی شده همراه است51؛ گویی خانه، تمام پیشرفتی را که توسط تمدن در مقیاس کوچک به‌دست آمده، ترسیم می‌کند، این خانه نیز درباره‌ی تفاوت بین فضای بیرونی و داخلی، بیانیه‌ای ارائه می‌دهد. با این‌حال، این بیان به طرز واقعی عملی، تقریبا خشن و خردگرایانه درباره‌ی کنترل طبیعت است، نه فراتر رفتن از آن. خانه مانند سدی است که مقدار دقیقی از چمن‌های شیبدار را که اجازه می‌دهد به سمت دره‌ی زیرین جاری شود، تعیین می‌کند52. یک استخر شنا به شکل خطی که به صورت عمود از اتاق نشیمن گسترش یافته است، در یک پِرگولا (Pergola)53 به پایان می‌رسد که لنداسکیپ دوردست را قاب می‌کند. با این‌حال، به جای اینکه یادآوری مسیر طی شده را مانند برش موجود در جان‌پناه ویلای ساوُیه (Villa Savoye) ممکن سازد، این قاب به نظر می‌رسد که قلمروهایی را نشان می‌دهد که هنوز باید فتح شوند.
ارتباط خردگرایانه با کلاسیک‌گرایی (Classicism) که توسط مدرسه‌ی هنرهای زیبای فرانسه بوزار(French École des Beaux-Arts) ترویج شده، در شمال اروپا به اندازه‌ی ایتالیا قوی نیست؛ جایی‌که ارتباطات فرهنگی به‌وضوح بیشتر قابل مشاهده است. سنت رمی که در تفسیر رُسی در ارتباط با شهر مشهود است، همچنین در تمرکز شهری که در مجله‌ی کازابلا (Casabella) قابل مشاهده است و به‌وضوح در آثار ویتوریا گِرگوتی (Vittorio Gregotti) حضور دارد، نمایان است. مرکز تحقیقاتی ای.اِن.ای.آیِ (ENEA) او در روم که در سال ۱۹۸۵ تاسیس شده، نمونه‌ای واضح از این موضوع است. به عنوان مرکزی برای آزمایش قابلیت اعتماد تحقیقات مربوط به پردازش اطلاعات، این آزمایشگاه‌ها که برای شورای ملی منابع انرژی جایگزین (National Board of Alternative Energy Sources) طراحی شده‌اند، در یک مکان وسیع در پارک صنعتی کاساچیا (Casaccia Industrial Park) در نزدیکی روم واقع شده‌اند؛ هدف آن‌ها تولید شرایط و رویدادهای زیست‌محیطی به‌طور فنی با استفاده از سیستم‌های ابزاری کامپیوتری است. این مجموعه شامل دو آزمایشگاه بزرگ تست (Testing Laboratories) به همراه دفاتر، تاسیسات تحقیقاتی کوچک‌تر، اتاق‌های جلسه و سایر فضاهای خدماتی است. گرگوتی (Gregotti) یک مدول (Module) برنامه‌ریزی استاندارد را انتخاب کرد که معادل عرض یک درِ (Door) استاندارد است و در هر دو پلان و مقطع به کار رفته است. سیرکولاسیون (Circulation) در این پروژه ساده و مستقیم است. دو آزمایشگاه بزرگ تست (Large Testing Laboratories) در مرکز پلان قرار دارند و آزمایشگاه‌های واحد (مستقل) در دور آن‌ها واقع شده‌اند. هر آزمایشگاه بزرگ به کارگاه‌ها و خدمات متصل است. فضاهای کمکی از نورگیرها و نور قرضی روشن می‌شوند. سازه از بتن مسلح تشکیل شده و دارای کِرتِین وال (Curtain Wall) از پنل‌های مربعی پیش‌ساخته به رنگ خاکستری آهنی است که برای موارد خاصی مانند گوشه‌ها، جان‌پناه‌ها و پایه‌های زیرین تغییر یافته‌اند. قرار دادن پنجره‌ها هم‌سطح با دیوار داخلی به نظر یک تصمیم ساده می‌رسد، اما نتیجه به طور عمدی چشمگیر است، زیرا سایه‌ها بر روی نما احساس ضخامت، حجم و عمق را منتقل می‌کنند و سادگی قدرتمند کلاسیک (Classic) را القا می‌کنند که از ویژگی‌های معماری خردگرایانه است.
این همدلی فرهنگی بادوام با گذشته‌ی کلاسیک که به طور دقیق به یک مداخله‌ی مشخص، منظم و دارای لبه‌های سخت توسط معماران خردگرا ایتالیایی انتزاع شده است، با این‌حال، در سنت خردگرای مدیترانه‌ای (Mediterranean Rationalist) به نوعی ناپدید می‌شود. به عنوان مثال روندهای متفاوتی که در آثار آنتونیو گائودی (Antonio Gaudí)، ظهور می‌کنند، شامل اسطوره‌های کاتالونیایی (Catalonian)، رمز و راز گوتیک (Gothic)، تیپولوژی‌های عربی (Arab Typologies) و نگرش‌ها درباره‌ی تزئینات غیرنمایشی (Non-Representational Ornamentation) هستند و اینها واضح‌ترین نشانه‌ها از جریان‌های قوی متضاد، به ویژه در اسپانیا هستند.
جوئان ناواررو بالدِوِگ (Juan Navarro Baldeweg) در سالن کنگره و نمایشگاه (Congress and Exhibition Hall) خود در سالامانکا (Salamanca) در سال 1992 معنای نمادگرایی (Symbolism) در معماری این منطقه را دوباره تایید کرده است. این اثر نمونه‌ای واضح از وابستگی به زمین است که بر روحیه‌ی خردگرایانه‌ی حاکم بر آنجا تاثیر گذاشته است. بالدِوِگ (Baldeweg) از این سایت که ترکیبی از تئاتر روباز، آتریئوم (Auditorium) گنبدی 1200 نفره و سالن کنسرت 400 نفره که در امتداد دیوارهای قدیمی در پایین مرکز تاریخی واقع شده، استفاده کرده است تا این بنا را به عنوان یک دژ یا دروازه‌ای نمادین به شهر در آورد. این یک توضیح خالص از پیوستن یک تیپولوژی شهری (Urban Typology) با توپوگرافی است؛ ترکیبی از محیط طبیعی و ساخته‌شده. شاهکار این ترکیب، سقف سالن اصلی است که شامل یک گنبد پله‌دار با اُکولوس (Oculus)54 شیشه‌ای در مرکز آن است و به نظر می‌رسد که این گنبد در فضا معلق است، زیرا پِندِنتیف‌های (Pendentives)55 آن هیچ اتصال قابل مشاهدهای به گوشه‌های اتاق ندارند. اینجا ارجاعات معنادار زیادی وجود دارد که هم عمدی و هم ضِمنی هستند: به گنبد اساسی معماران باستانی اِترِسک (Etruscans)؛ به پالازُ دی کُنگرِسی (Palazzo di Congressi) در روم که در سال 1937 توسط آدالبرتو لیبرا (Adalberto Libera) طراحی شده و در آن سبکی سقف بیشتر بر نقش تاریخی اولیه‌اش به عنوان هم‌راستای آسمان پناه‌دهنده تاکید می‌کند تا اینکه آن را نفی کند؛ و در نهایت، به یادآوری انتزاعی از گنبد کاتِدرال (Cathedral) در مرکز شهر که به طور مداوم در اِسکیس‌های (Sketches) بالدِوِگ از این پروژه ظاهر می‌شود. این همزمانی بین سنت‌های گذشته و حال، همچنین به‌وضوح در لایه‌گذاری واقعی56 که هم‌وطن (Countryman) بالدِوِگ، رافائِل مونِئو (Rafael Moneo) در طراحی موزه‌ی ملی هنر روم (National Museum of Roman Art) در مِریدا (Merida) در سال‌های 1980 تا 1986 به عمل آورده، نشان داده شده است57. این موزه که برای تعامل با بقایای باستانی بخشی از شهر روم باستان (Ancient Roman City) که در این مکان کاوش شده‌اند، طراحی شده است، به آرامی بر روی آن‌ها قرار می‌گیرد و به عنوان یک چارچوب منظم از پل‌ها عمل می‌کند که دید واضحی از پی و دیوارها را فراهم می‌آورد، گویی‌که در طرحی، نه چندان دور، زیر سطح قرار دارند. واقعیت شگفت‌انگیز این است که مونِئو (Moneo) توانسته است مدولی از فضاهای منظم استخراج کند که با طرح قدیمی رومی (Old Roman Plan) کار می‌کند بدون آنکه هیچ‌یک از ساختارهای باستانی را تخریب کند. با استفاده از آجرهای باریک، عریض و کشیده و دهانه‌های قوسی، او توانسته است احساسی از آنچه قبلا در آنجا وجود داشته را بدون ارجاع مستقیم به آن، تداعی کند و موزاییک‌هایی را بازسازی کند که تنها در موزه‌ی باردو (Bardo Museum) در تونس یافت می‌شوند؛ این موزاییک‌ها به‌طور هوشمندانه‌ای بر روی دیوارها قرار داده شده‌اند تا پیام مورد نظر معمار را تکمیل کنند. نور، که از طریق یک صفحه‌ی شیشه‌ای که در امتداد کل خط لبه‌ی سقف قرار دارد، نفوذ می‌کند، سری منظم از دیوارهای باربر موازی را روشن می‌کند و سایه‌های روح‌گونه‌ای بر روی ویرانه‌ها می‌اندازد که به عنوان یادآوری گرافیکی که برای رومی‌ها، خردگرایی معادل با تجربه‌گرایی عملگرایانه (Pragmatic Empiricism) عمل می‌کند. مهارت‌های مهندسی آن‌ها از طریق تجربه، بهبود یافت و تیپولوژی‌هایی که توسعه دادند، مانند طاق نصرت (Triumphal Arch)، باسیلیکا (Basilica)58، معبد گرمابه‌ای (Thermal Temple)59 و خانه‌ی حیاط‌دار (Courtyard House)، پس از تصاحب اولیه‌ی مدل‌های یونانی، هِلِنیستیک (Hellenistic) و اِتروسکی (Etruscan) در دوران جمهوری اولیه (Early Republic) به وجود آمدند، زمانی‌که افزایش اعتماد به نفس و هویت امپراتوری جدید نیاز داشت که این الگوها تطبیق و تغییر یابند. برای مثال، آگاهی فضایی که در خانه‌باغ نیرو ((داموس آئورئا) (Nero’s Garden House (Domus Aurea) و ویلای هادریان (Hadrian’s Villa) مشاهده می‌شود، به عنوان تاییدی تاریخی بر اختراعی است که که در چارچوب‌های مشخص و الگوهای معماری قابل شناسایی امکان‌پذیر است و موزه‌ی مونِئو گواهی ماندگار بر درک او از این درس به شمار می‌آید. تاریخچه‌ی خردگرایی در شمال اروپا به بهترین شکل از طریق آثار معمارانی چون اُسوالد ماتیاس آنگِرز (Oswald Mathias Ungers) و یوزف پائول کلایِس (Josef Paul Kleihues) قابل درک است که هر یک سابقه‌ی گستردهای در این زیبایی‌شناسی دارند. اقامتگاه سفیر آلمان به طراحی آنگِرز (Ungers) در واشینگتن دیسی که در سال 1995 به اتمام رسید، دارای سادگیای است که یادآور آثار گونار آسپلاند (Gunnar Asplund) است، اما شکل رسمی و محکم نمای نه‌گوشه‌ای آن به طور موثری به کارکرد داخلی خود پاسخ می‌دهد. به جای آنکه به این طراحی به عنوان یک اقامتگاه نگاه کند، آنگِرز ساختمان را به عنوان نمادی معماری از فرهنگ آلمان دید که شایسته‌ی «مقداری از احتیاط، سردی و رسمیت» است و او معتقد بود که این ویژگی‌ها برای یک ساختمان دولتی رسمی مناسب است. این سازه با مساحت 30,000 فوت مربع به هیچ‌وجه ویژگی‌های یک ساختمان مسکونی را ندارد. فضاهای مربوط به عملکردهای عمومی، مانند اتاق‌های پذیرایی و ناهارخوری، در طبقه‌ی همکف قرار دارند و در طبقه‌ی اول، فضاهای خصوصی شامل اتاق نشیمن، ناهارخوری خصوصی، اتاق خواب، حمام و مهمان‌سرا واقع شده‌اند. فریم بتنی با سنگ آهک وِرمُنت (Vermont) پوشانده شده است و ایوانی که به سمت رود پوتوماک (Potomac River) مشرف است، یادآور یک خانه‌ی احیا شده‌ی یونانی است که زمانی در همین محل قرار داشته است؛ این تداخل‌های نظری جالب توجه است. مولفه‌های تیپولوژیکال (Typological Component) و اعتقاد آنگِرز مبنی بر اینکه “موضوع و محتوای معماری تنها می‌تواند معماری باشد (The Theme and Content of Architecture Can Only Be Architecture)” در موزه‌ی معماری او در فرانکفورت، آلمان که بیش از ده سال پیش از اقامتگاه سفیر در واشینگتن در سال 1983 به اتمام رسید، به وضوح بیشتری نمایان است. هِینریش کلُتز (Heinrich Klotz) مدیر موزه در دوران طراحی، فلسفه‌ی آنگِرز را درباره‌ی معماری در شهر به عنوان نظریه‌ای درباره‌ی تداوم شهری (Urban Continuity) به اشتراک گذاشت. آنگِرز دیواری را دور یک ویلای ایتالیایی که در اواخر قرن نوزدهم بازسازی شده، ساخت که به طور متوالی، ورودی نورگیر، دسترسی به فضاهای حرکتی و گالری‌ها را فراهم می‌آورد، اما هسته‌ی اصلی طراحی به طور واقعی پیام مرکزی آن است؛ یک خانه‌ی با سقف شیروانی انتزاعی که به‌طور استعاری یادآور کلبه‌ی اولیه‌ی آبِه لاژیه (Abbé Laugier) است. موزه‌ی هنر معاصر (Museum of Contemporary Art) ژُوزِف پائول کلیهوس (Josef Paul Kleihues) در شیکاگو که در سال 1991 ساخته شده، به طور مشابهی به بررسی هدف نمادگرایی و عظمت در معماری، تناسب فضای عمومی و خصوصی، و ارتباط با ارجاعات پیشین میپردازد. به جای پیروی از روند معاصر قرار دادن ورودی اصلی در سطح زمین برای تشویق دسترسی عمومی و کاهش رمز و راز موزه به عنوان معبد هنر، کلیهوس (Kleihues) ساختمان خود را بر روی پایه‌ای شانزده فوتی قرار داده است که با سنگ آهک پوشانده شده و به برج آب (Watertower) که یک نشانه‌ی مهم در شیکاگو است، نزدیک‌تر می‌کند. یک پله‌ی بزرگ به طبقه‌ی اصلی می‌رسد و طراحی هوشمندانه، گالری‌ها را در حاشیه‌ی یک آتریوم بزرگ چهارطبقه‌ی جداسازی شده با هنر (Isolated With The Art) نگه می‌دارد. ارجاعات کلیهوس در این بنا از بانک پس‌انداز اداره‌ی پست (Post Office Savings Bank) اُتو واگنِر (Otto Wagner) در وین در سال‌های 1906-1904— که در پیچ‌های نمایان که صفحات آلومینیوم ریخته‌گری شده با ماسه را به فریم سازه متصل می‌کند، مشهود است — تا تعادل کارل فریدریش شینکِل (Karl Friedrich Schinkel) بین شفافیت و محصوریت در شاپیل‌هاوس (Schauspielhaus) در سال 1821 و فروشگاه کارسون پیری اسکات (Carson Pirie Scott) در شیکاگو از سال 1904-1899، در ترتیب دقیق عملکردها در یک طرح هندسی را شامل می‌شود. میراث میس وَان درروهه (Mies van der Rohe) در شیکاگو کمتر مشهود است. با وجود اینکه، موزه از نظر کلاسیکی متقارن است، این موزه سنت مدرن را در روشنی منطقی‌اش گسترش می‌دهد و به اعتقاد نقش ارتقادهنده‌ی فرهنگ به عنوان بالاترین و بهترین دستاورد جامعه بازمی‌گردد. علاوه بر اونگِرز و کلیهوس، گوتفرید بوهم (Gottfried Böhm) نیز شواهد کافی از یک سبک قابل شناسایی ارائه داده است. حس تئوتونیک (Teutonic Edge)60 در ترکیب مشارکت معاصر و خردگرایانه به ویژه در زمینه‌ی اهمیت حفظ احساس وقار و عظمت در نهادهای شهری، مشهود است. بسیاری از افراد در این جنبش احساس می‌کنند که این نهادها باید در برابر فرسایش‌های بیشتری که در اواخر دهه‌ی ۱۹۸۰ و اوایل دهه‌ی ۱۹۹۰ مشهود بود، محافظت شوند و کتابخانه‌ی دانشگاهی بُهم (Böhm’s University Library) در مانیهایم (Mannheim)، آلمان که در سال ۱۹۸۸ ساخته شده است، نمایانگر تثبیت دو تا از مهمترین نهادهای غربی در یک نهاد واحد است. این کتابخانه به انباری برای کتاب‌ها تشبیه شده است، اما به طور دقیق‌تر، ترکیبی از یک دژ و یک کلیساست که در سنت کتابخانه‌ی مَکینتاش (Mackintosh’s Library) در مدرسه‌ی هنر گلاسکو (Glasgow School of Art) در سال 1908 ساخته شده است. اینجا، همانطور که در آنجا وجود دارد، صحن این کاتدرال (Cathedral) محافظتی، جایی‌که کتاب‌ها به عنوان اشیای مقدس تلقی می‌شوند، اتاق مطالعه یا سرزمین (Realm) است که معمار به آن اشاره می‌کند. احساس یک قلعه با استحکام عظیم با دیوارهای خارجی تقویت می‌شود که تنها با روزنه‌های کوچک نفوذپذیر است و بیشتر نور طبیعی از طریق پنجره‌های بالای دیوارها وارد می‌شود. موضع تهاجمی بوهم در مانیهایم که ممکن است در زمان نوسانات اجتماعی که این بنا ساخته شد ضروری به نظر می‌رسید، در نگاه بازنگرانه افراطی به نظر می‌رسد. اما مساله‌ی حفظ پیوستگی نهادی از طریق معماری که با شورش‌های معکوس قابل توجهی همچون گالری دولتی جدید (Neue Staatsgalerie) جِیمز استایرلینگ (James Stirling) در اِشتوتگارت (Stuttgart) از سال‌های 1977 تا 1984 به اوج خود رسید، همچنان یکی از نگرانی‌های مهم در میان خردگرایان باقی مانده است که به بررسی رسمی بودن و عظمت می‌پردازد. با این‌حال، با تغییر قابل توجه آگاهی نسبت به تهدید هویت‌های فرهنگی فردی ناشی از جهانی‌سازی که در اواسط تا اواخر دهه‌ی 1990 رخ داده است، اکنون چرخش به سمت تمایل عمومی برای حفظ نه تنها میراث تاریخی ساخته شده از گذشته، بلکه همچنین ارزش‌هایی که آن را تولید کرده‌اند، بازگشته است. به طرز عجیبی، نیروی محرک‌های مشابه آنچه که باعث افزایش علاقه به معماری‌های محبوب یا موضوعی (Themed) شده است، همانطور که در بخش‌های دیگر اینجا توصیف شده، اکنون به تقویت موضع خردگرایان نیز کمک می‌کند. این موضوع، ناشی از تمایل به تثبیت پس از آزمایش‌های افراطی دهه‌ی1980 و بازیابی نقاط مرجع اجتماعی از طریق ارجاع به نشانه‌های آشنا است. این موضوع توضیح می‌دهد که چگونه ارتباط نامحتمل اما مشهودی بین طراحی لِئون کَرییِر برای شهر جدید پاندبِری (Poundbury) که بر اساس تیپولوژی‌های روستایی موجود انگلیسی در گذشته شکل گرفته است، و دیزنیلند (Disneyland) وجود دارد، زیرا هر دو به دنبال ارائه‌ی اطمینان به عنوان گزینه‌هایی در برابر حالتی پر آشوب و آیندهای نامشخص هستند. با این‌حال، آینده برای خردگرایان، با توجه به حال و هوای اساتید و دانشجویان در مدرسه‌ی جدید ماریو بوتا در لوگانو (Lugano) و تاثیر رو به افزایش این جنبش در زمینه‌های توصیف شده، بسیار روشن است؛ زیرا توافق بر سر تفسیر فردی، که بر روی تلخی‌های ناشی از عقلانیت قرار گرفته است، سرانجام ایدئولوژی خردگرایانه را به یک مسکن مطلوب و به راحتی قابل اجرا برای ناپایداری اجتماعی تبدیل کرده است.

پی‌نوشت

1- خردگرایی یا رشنالیسم (Rationalism) یک مکتب فلسفی است که بر اهمیت عقل و استدلال منطقی در فرآیند شناخت تاکید دارد. این فلسفه، با استناد به قدرت ذهن انسان در دستیابی به حقیقت و دانش، به نقد تجربیات حسی می‌پردازد و معتقد است که بسیاری از حقایق و اصول می‌توانند به‌صورت مستقل از تجربیات حسی استنتاج شوند.
2- خردگرایی اروپایی (European Rationalism) به دوره‌ای از تاریخ تفکر و فلسفه اشاره دارد که در آن عقل و استدلال منطقی به‌ عنوان منابع اصلی شناخت و فهم در نظر گرفته می‌شوند. این مکتب فلسفی عمدتا در قرن هفدهم و هجدهم میلادی، در دوران روشنگری (Enlightenment) شکل گرفت و تاثیرات عمیقی بر فلسفه، علوم، هنر و سیاست اروپا داشت. فیلسوفان برجسته‌ای مانند رِنه دکارت (René Descartes)، بارچ اِسپینوزا (Baruch Spinoza) و گوتفرید ویلهِلم لایبنیتز (Gottfried Wilhelm Leibniz) از نمایندگان مهم این مکتب به شمار می‌روند. خردگرایی اروپایی (European Rationalism) نه ‌تنها به شکل‌گیری علوم مدرن و روش‌های علمی کمک کرده، بلکه به تحول در دیدگاه‌های اجتماعی و سیاسی نیز منجر شده و نقش بسزایی در پیشرفت‌های اجتماعی و فرهنگی اروپا ایفا کرده است.
3- دهه‌ی مصرف‌گرا به سال‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ اشاره دارد که در این دوران، فرهنگ مصرف و خرید کالاها به عنوان نشانه‌ای از موفقیت و خوشبختی گسترش یافت. این دوره با افزایش تبلیغات و رسانه‌ها همراه بود که بر لذت و احساسات مثبت ناشی از خرید تاکید می‌کردند. در نتیجه‌، این تغییر، تاثیر قابل توجهی بر ارزش‌ها و معیارهای اخلاقی جامعه گذاشت، به ‌طوری‌که تصمیمات اخلاقی به جای استناد به اصول منطقی، بیشتر بر مبنای احساسات و تجربیات فردی شکل می‌گرفت. این تغییر در نگرش به اخلاق و ارزش‌ها، چالشی برای تفکر خردگرایی به وجود آورد که بر پایه‌ی منطق و عقلانیت بنا شده بود.
4- دِکارتی (Cartesian) به فلسفه و نظریات رِنه دِکارت (René Descartes) فیلسوف و ریاضیدان مشهور فرانسوی اشاره دارد.
5 -عبارت من فکر می‌کنم، پس هستم (Cogito Ergo Sum’ or ‘I Think, Therefore, I Am) پایه‌گذار فلسفه‌ی مدرن و تفکر عقل‌گراست و به وجود آگاهانه‌ی انسان اشاره می‌کند. رِنه دِکارت (René Descartes) با این گزاره، اهمیت عقل و تفکر را در فرآیند شناخت و حقیقت نمایان می‌سازد و تاثیر عمیقی بر فلسفه و علم گذاشته است.
6- عبارت اگر خوب به نظر می‌آید (یا احساس خوبی دارد)، نمی‌تواند اشتباه باشد (If It Feels (or looks) Good, It Can’t Be Wrong) به معنای یک رویکرد اخلاقی مبتنی بر احساسات و ظواهر است. این نوع نگرش به این اشاره دارد که افراد به جای استناد به اصول اخلاقی یا منطقی ثابت، تصمیمات خود را بر اساس احساسات شخصی و تجربه‌های خود اتخاذ می‌کنند. به عبارت دیگر، اگر یک عمل یا وضعیت به نظر خوب بیاید یا احساس مثبتی ایجاد کند، افراد این احساس را به ‌عنوان نشانه‌ای از درست بودن آن عمل در نظر می‌گیرند. این رویکرد می‌تواند منجر به مشکلاتی شود، زیرا ممکن است انسان‌ها تصمیمات نادرستی بگیرند که بر اساس اصول منطقی یا اخلاقی درست نیستند، اما به ‌دلیل جذابیت ظاهری یا احساس خوشایند، آن‌ها را توجیه می‌کنند.
7- عبارت یک میکرومتر نظری قانع‌کننده (A Compelling Theoretical Micrometer) به معنای این است که می‌توان از این مصالحه‌‌ها به ‌عنوان یک ابزار یا معیار دقیق برای اندازه‌گیری و ارزیابی استفاده کرد.
8- کلبه‌ی اولیه (Primitive Hut) مفهومی است که به ‌ویژه در آثار آبه‌ لاژییِر (Abbé Laugier) مطرح شده و به ‌عنوان نمادی از معماری ابتدایی و بنیادی در نظر گرفته می‌شود. کلبه‌ی اولیه نمادی از سادگی و خلوص در طراحی معماری است و به ‌عنوان نمایانگر اصول بنیادی خردگرایی در نظر گرفته می‌شود.
9- نظریه‌ی انواع (Theory of Types) در معماری به دسته‌بندی و تعریف ساختمان‌ها و فضاهای شهری بر اساس ویژگی‌های مشترک‌شان اشاره دارد. این نظریه به جای تمرکز بر مدل‌های خاص یا تکراری، بر الگوهای اساسی و عناصر مشترک میان انواع مختلف ساختمان‌ها و فضاها تاکید می‌کند. به ‌عبارتی، هدف این نظریه، شناسایی و تحلیل ویژگی‌های بنیادین معماری است که در طول تاریخ و در انواع مختلف ساختمان‌ها و فضاها وجود داشته‌اند.
10- کاترمِر دِ کوئینسی (Quatremère de Quincy) معمار و نظریه‌پرداز قرن نوزدهم، در نظریه‌ی انواع (Theory of Types) تفاوت میان نوع (Type) و مدل (Model) را توضیح داد. او نوع را به ‌عنوان یک الگوی کلی و بنیادی معرفی کرد که در طراحی‌های معماری می‌تواند به‌ طور انتزاعی و عمومی به کار رود، در حالی‌که مدل (Model) به ‌عنوان یک نمونه‌ی خاص و مشخص از این الگو در نظر گرفته می‌شود. این تمایز معماران را ترغیب می‌کرد تا به جای تکرار مستقیم مدل‌ها، به اصول کلی و پایه‌ای معماری توجه کنند.
11- نظریه‌ی گونه‌شناسی (Typological Theory) در معماری و طراحی شهری به مطالعه و دسته‌بندی فرم‌های معماری بر اساس نوع‌های ثابت و تکرارشونده می‌پردازد. این نوع‌ها از لحاظ عملکرد، تاریخچه و استفاده قابل بررسی هستند و در شکل‌دهی به الگوهای پایدار معماری نقش دارند. نظریه‌ی گونه‌شناسی به حفظ و تکرار فرم‌های موفق تاریخی تاکید دارد و از تغییرات ناگهانی فاصله می‌گیرد.
12- این جمله بیان می‌کند که لِئون کَرییِر (Leon Krier) توانسته است مجموعه‌ای از آثار خیالی و مفهومی قابل توجهی خلق کند که به او اعتبار و قدرتی مشابه یا بیشتر از معمارانی داده است که پروژه‌های واقعی بیشتری دارند. به عبارت دیگر، حتی اگر کَرییِر کمتر ساختمان ساخته باشد، تاثیر و اعتبار او در دنیای معماری به خاطر آثار و ایده‌های خلاقانه‌اش به اندازه‌ی معماران مشهور و با سابقه است.
13- کُمُو (Como) نام شهری در ایتالیا است که در نزدیکی دریاچه‌ی کُمُو در منطقه‌ی لُمباردی (Lombardy) واقع شده است. این شهر به خاطر مناظر زیبایش و همچنین به عنوان محل کار و فعالیت‌های برخی از معماران برجسته مانند جوزپه تِراگنی (Giuseppe Terragni) در دهه‌ی ۱۹۳۰ شناخته می‌شود.
14- پریپیتیاتینگ (Perpetuating) به عناصر و ساختارهایی اطلاق می‌شود که در طول زمان، دوام و تداوم دارند و به حفظ هویت و فرهنگ شهری کمک می‌کنند. این عناصر مانند بازارهای محلی و ساختمان‌های تاریخی، به ‌عنوان نقاط تجمع اجتماعی عمل کرده و به تقویت حس تعلق ساکنان به مکان کمک می‌کنند. مثال‌هایی از پریپیتیاتینگ شامل بازارهای سنتی و فضاهای سبز هستند که در طول سال‌ها به ‌عنوان بخشی از زندگی روزمره جامعه باقی مانده‌اند.
15- پاتولوژیکال (Pathological) به ساختارها و عناصر شهری اطلاق می‌شود که به‌ طور غیر طبیعی یا نامناسبی در محیط شهر شکل گرفته و به مشکلات اجتماعی، اقتصادی یا زیست‌محیطی منجر می‌شوند. این عناصر معمولا به‌دلیل عدم توجه به بافت تاریخی یا فرهنگی منطقه، طراحی ضعیف یا نیازهای نادرست شهروندان ایجاد می‌شوند. مثال‌هایی از پاتولوژیکال شامل ساختمان‌های خالی، مناطق حاشیه‌نشینی و فضاهای عمومی ناکارآمد هستند که به افت کیفیت زندگی و احساس بیگانگی در ساکنان منجر می‌شوند.
16- در طراحی‌های رُسی (Rossi) به‌کارگیری گذرگاه‌های طاقدار (Arcades) به ‌عنوان ابزاری برای مدنیت، تاکید بر اهمیت فضاهای عمومی و تعاملات اجتماعی دارد. این انتخاب طراحی نه‌ تنها به زیبایی‌شناسی می‌انجامد بلکه حس زندگی شهری را تقویت کرده و یادآور خیابان‌های سنتی ایتالیایی است که به ‌واسطه‌ی طاق‌های سرپوشیده و فضاهای عمومی دلنشین، امکان تعامل و ارتباطات اجتماعی را فراهم می‌کنند. طراحی‌هایی مانند مجتمع آپارتمانی گالاراتسه (Gallaratese) در میلان نمونه‌ای بارز از این رویکرد هستند که سعی دارند با استفاده از فرم‌های سنتی، حس مدنیت و جامعه‌پذیری (Civility and Sociability) را در فضاهای معاصر بازآفرینی کنند.
17- عبارت «فضای عمومی معادل اقامتگاه‌های خصوصی در طبقات بالاست» به این معناست که فضای عمومی ایجادشده در پایین ساختمان، از نظر اهمیت و عملکرد به اندازه‌ی اقامتگاه‌های خصوصی در طبقات بالای آن ارزش دارد. به عبارت دیگر، فضای عمومی و خصوصی به‌طور همزمان در این طراحی وجود دارند و هر کدام نقش مهمی در زندگی اجتماعی و شخصی ساکنان ایفا می‌کنند. فضای عمومی می‌تواند مکانی برای تعاملات اجتماعی باشد، در حالی‌که اقامتگاه‌های خصوصی فضای زندگی و استراحت افراد را فراهم می‌کنند.
18- طاق گالاراتسه به نوعی از طراحی معماری اشاره دارد که معمولا شامل طاق‌ها یا گذرگاه‌های مسقف با ستون‌ها و ردیف‌های متناوب است. این نوع طراحی به ‌ویژه در شهرهای ایتالیا مانند میلان و مُدنا رایج است و به ‌عنوان بخشی از فضاهای عمومی یا تجاری به کار می‌رود. این طاق‌ها معمولا با ایجاد سایه و حفاظت از عناصر طبیعی، فضای راحت‌تری را برای پیاده‌روی و فعالیت‌های اجتماعی فراهم می‌کنند. به ‌علاوه، طراحی آن‌ها می‌تواند به زیبایی‌شناسی شهری و هویت محلی کمک کند. در کل، طاق گالاراتسه به‌ عنوان نمادی از معماری ایتالیایی شناخته می‌شود که توجه به جزئیات و استفاده از فضاهای عمومی را به نمایش می‌گذارد.
19- کیوبیک‌ها (Cubicles) در زمینه‌های مختلف، به ‌ویژه در معماری و طراحی فضاهای عمومی، به اتاقک‌های کوچک یا فضاهای جداگانه‌ای اشاره دارند که به ‌منظور اهداف خاصی ایجاد می‌شوند. این فضاها به ‌عنوان مکان‌هایی برای دفن یا نگهداری خاکسترهای درگذشتگان نیز استفاده می‌شوند. در طراحی قبرستان‌ها، کیوبیک‌ها می‌توانند به صورت عمودی یا افقی چیده شوند و امکان تخصیص فضاهای مستقل برای هر درگذشته را فراهم می‌آورند. این ساختارها به خانواده‌ها این امکان را می‌دهند که به‌ طور خاص یاد و خاطره عزیزان خود را زنده نگه‌دارند. نصب نام‌ها و عکس‌های درگذشتگان بر روی این کیوبیک‌ها شناسایی و گرامیداشت آن‌ها را تسهیل می‌کند و محیطی برای برگزاری مراسم یادبود فراهم می‌آورد. کیوبیک‌ها علاوه بر کارایی عملی، می‌توانند نمادی از احترام و یادآوری باشند که در طراحی آن‌ها توجه به زیبایی و معنا نیز در نظر گرفته می‌شود. در نتیجه، این فضاها می‌توانند به عنوان مکان‌هایی برای تجدید خاطرات و برگزاری مراسم‌های خانوادگی، نقش مهمی در فرآیند گرامیداشت درگذشتگان ایفا کنند.
20-منظور از «تصاویر مشابه» در اینجا به ایده‌ها یا مفاهیمی اشاره دارد که هر دو پروژه، گورستان مُدِنا و موزه‌ی موزه‌ی هولوکاست (Holocaust Museum) به ‌نوعی با آن‌ها درگیر هستند؛ مانند مرگ، خاطره، فقدان، تاریخ، و تراژدی انسانی. این تصاویر یا مفاهیم ممکن است در هر دو اثر به صورت معماری یا فضایی بازتاب یابند، اما نحوه‌ی برخورد معماران با آن‌ها متفاوت است. در گورستان مُدِنا اثر رُسی اعتماد به فضا به این معناست که معمار معتقد است خود فضا و شکل‌های معماری می‌توانند بدون نیاز به توضیحات اضافی، به‌تنهایی بار معنایی لازم را منتقل کنند. این امر اغلب به نوعی «سکوت» فضایی اشاره دارد که در آن مخاطب با قرار گرفتن در فضا، احساسات و معانی را درک می‌کند. در مقابل، در موزه‌ی هولوکاست اثر فرید (Freed) فضا ممکن است به‌گونه‌ای طراحی شده باشد که مخاطب را به تجربه‌ای فعال‌تر دعوت کند. شاید نیاز به توضیحات و نشانه‌های بیشتری باشد تا معانی به‌طور دقیق‌تر منتقل شوند و مخاطب به تعامل بیشتری با محیط ترغیب شود. به ‌طور کلی، تفاوت در این است که چقدر هر اثر به خود فضا اعتماد دارد تا معانی عمیق و پیچیده را به ‌طور مستقیم به مخاطب القا کند، یا چقدر نیاز به نشانه‌ها و واسطه‌های دیگری دارد تا این معانی به درستی فهمیده شوند.
21- عبارت «پل‌های فلزی پیچیده‌شده در سیم‌ مشبک» به طراحی خاصی اشاره دارد که نمادی از محدودیت، حصار و احساس محصور بودن است. این عناصر طراحی می‌توانند به‌ طور استعاری به تجربه‌های ناامیدکننده و ترسناک هولوکاست اشاره داشته باشند. پل‌های فلزی به ‌عنوان ساختاری انتقالی، اما در عین حال محدودکننده، حس تردید و ناامنی را در مخاطب ایجاد می‌کنند. استفاده از سیم مشبک به‌عنوان نوعی حصار، تصوری از کنترل و محدودیت را منتقل می‌کند که می‌تواند یادآور وضعیت زندانیان و قربانیان هولوکاست باشد. این طراحی نه ‌تنها بر عناصر بصری تاکید دارد، بلکه احساسات عمیق‌تری را نیز در زمینه‌ی تاریخی و انسانی به تصویر می‌کشد.
22-عبارت کاوش‌های تیپولوژیک (Typological Exploration) به معنای شناسایی و مطالعه انواع‌ مختلف بناها، فضاها یا عناصر طراحی است و تلاش می‌کند تا ویژگی‌ها و کارکردهای آن‌ها را در زمینه‌های مختلف مقایسه کند. این نوع کاوش به طراحان و معماران کمک می‌کند تا بتوانند ایده‌ها و مفاهیم جدیدی را از طریق تجزیه و تحلیل انواع مختلف طراحی‌ها استخراج کنند.
23 -عبارت فضاهای داخلی اپیزدیک (Internal Episodic Spaces) به فضاهایی اشاره دارد که طراحی آن‌ها به‌گونه‌ای است که می‌توانند تجربیات یا وقایع خاصی را در یک زمان و مکان معین منتقل کنند. این فضاها معمولا با اهداف خاصی طراحی می‌شوند تا احساسات یا خاطرات خاصی را در بازدیدکنندگان ایجاد کنند.
24- علم نشانه‌های خالی (A Science of Empty Signs) به مطالعه و تحلیل نشانه‌ها و نمادهایی اشاره دارد که در ظاهر ممکن است، فاقد معنای مستقیم یا خاصی باشند، اما در واقع نقش مهمی در برقراری ارتباطات فرهنگی و اجتماعی دارند. این مفهوم، ریشه در علم نشانه‌شناسی (Semiosis) و نظریه‌های فرهنگی دارد که بر این نکته تاکید می‌کند که نشانه‌ها می‌توانند از طریق تجربیات فرهنگی و ناخودآگاه جمعی، معانی عمیق‌تری را به مخاطب منتقل کنند. در زمینه‌ی معماری و طراحی، این علم به دنبال بهره‌برداری از این نشانه‌ها برای ایجاد فضایی است که نه تنها عملکردی باشد، بلکه با احساسات و تفاسیر فرهنگی نیز ارتباط برقرار کند.
25- خانه‌ی اپرای کارلُو فِلیسه (Carlo Felice Opera House) در جِنُئا (Genoa)، ایتالیا طراحی شده توسط معمار برجسته‌ی ایتالیایی، آلدو رُسی در سال ۱۹۸۲ افتتاح شد. این بنا نه ‌تنها به‌عنوان یک مرکز فرهنگی و هنری مهم شناخته می‌شود، بلکه به‌دلیل طراحی منحصر به فردش، به‌ویژه استفاده از نشانه‌ها و نمادهای فرهنگی، در زمینه‌ی معماری مدرن نیز مورد توجه قرار دارد. معماری این اپرا به‌سادگی و انسجام شکل‌ها و فضاها تاکید دارد و به ‌دنبال ایجاد فضایی است که تجربه‌ای عمیق و فرهنگی را برای تماشاگران به ارمغان آورد. رُسی در این طراحی، به بررسی مفهوم علم نشانه‌های خالی (A Science of Empty Signs) پرداخته و سعی کرده است که با حذف زوائد، به معنای اصلی و هویت فرهنگی مکان احترام بگذارد. این اپرا به ‌عنوان یک نماد از توانایی معماری در ایجاد فضاهای هنری و فرهنگی، همچنان در کانون توجه قرار دارد.
26- تکنولوژی برج پرواز (Flytower Technology) به سیستم‌های پیشرفته‌ای اشاره دارد که در تئاترها و اپراها برای مدیریت پرده‌ها، دکورها و تجهیزات صحنه استفاده می‌شود. این سیستم معمولا شامل یک سازه‌ی عمودی (برج) است که بالای صحنه قرار دارد و با استفاده از قرقره‌ها، کابل‌ها و مکانیزم‌های الکترونیکی، امکان جابه‌جایی اجزا را به‌ صورت سریع و کارآمد فراهم می‌کند. تکنولوژی برج پرواز (Flytower Technology) به طراحان و کارگردانان این امکان را می‌دهد که به ‌طور خلاقانه‌تری با دکور و فضای صحنه کار کنند و تغییرات چشمگیر و زیبایی را در طول اجرا ایجاد نمایند. این تکنولوژی به ‌ویژه در تئاترهای بزرگ و اپراهای حرفه‌ای اهمیت دارد و می‌تواند به بهبود تجربه‌ی تماشاگران و ارتقای کیفیت اجراها کمک کند. در نهایت، تکنولوژی برج پرواز (Flytower Technology) نه ‌تنها به‌عنوان ابزاری فنی، بلکه به ‌عنوان یک عنصر کلیدی در هنرهای نمایشی، نقش مهمی در خلق فضایی جذاب و پویا ایفا می‌کند.
27- عبارت «این تئاتر بر اساس آن نماد، به‌طور اساسی و بدون زوائد بنا شده است» به مفهوم علم نشانه‌های خالی (A Science of Empty Signs) اشاره دارد. این مفهوم به بررسی نشانه‌ها و نمادهایی می‌پردازد که با سادگی و خلوص خود قادر به انتقال معانی عمیق و پیچیده هستند. در خانه‌ی اپرای کارلُو فِلیسه (Carlo Felice Opera House)، رُسی با حذف زوائد و تمرکز بر عناصر اساسی، فضایی ایجاد کرده است که هر نشانه به‌ طور موثر و مستقل معنای خاصی را منتقل می‌کند.
28 -عبارت «دوگانگیِ اساسی معاصر» به اشاره به تضاد میان پیشرفت‌های چشمگیر در علم و تکنولوژی و احساس پوچی و کمبود معنوی در زندگی انسان‌ها اشاره دارد. رُسی در آثار خود سعی دارد این دوگانگی را مورد بررسی قرار دهد و نشان دهد که پیشرفت‌های علمی و تکنولوژیکی ممکن است با احساساتی چون بی‌هدفی، انزوا و نارضایتی روحی همراه باشند. بلوک مسکن اجتماعی آی.بی.اِی (IBA) در برلین، هتل ایل‌پالازو (Il Palazzo) در فوکوئوکا (Fukuoka)، ژاپن و موزه‌ی بونِفانتِن (Bonnefanten Museum) در ماستریخت (Maastricht)، هلند نمونه‌هایی از این آثار هستند که نقد رُسی بر این دوگانگی را تداوم می‌بخشند و به بینندگان یادآوری می‌کنند که هر پیشرفتی بدون توجه به ابعاد انسانی و معنوی آن می‌تواند به احساس کمبود و بی‌معنایی منجر شود.
29- خلق مناظر متافوریکِ خالی (Empty Metaphorical Landscapes) به معنای طراحی فضاهایی است که به ‌طورِ عمدی، عاری از اشیا و جزئیات اضافی هستند و در عوض، بر روی احساسات و مفاهیم عمیق تاکید می‌کنند. این مناظر با ایجاد فضایی خالی، و بدون حواس‌پرتی، به بیننده اجازه می‌دهند تا به تفکر و تفسیر خود بپردازد. در این نوع طراحی، فضا به‌ عنوان یک عنصر حیاتی عمل می‌کند و می‌تواند احساساتی مانند تنهایی، عدم وجود، یا حتی هویت را منتقل کند. این رویکرد در آثار معمارانی چون آلدو رُسی و نقاشانی چون جورجو دِ کیریکو (Giorgio de Chirico) مشهود است و نشان‌دهنده‌ی توانایی هنر در بیان احساسات و مفاهیم پیچیده به‌وسیله‌ی ساده‌ترین عناصر است.
30 -سوررئالیسم (Surrealism) یک جنبش هنری و ادبی است که به دنبال بیان تصورات و احساسات ناخودآگاه انسان‌ها بود. این جنبش، تحت تاثیر نظریات فروید (Freud) درباره‌ی روانشناسی و خواب‌ها شکل گرفت و هنرمندان، تلاش کردند تا واقعیت را از طریق تصاویر غیر عادی و خیالی بازنمایی کنند. آثار سورئالیستی معمولا ترکیبی از عناصر واقعیت و خیال است و به‌ طور عمده بر روی تضادها، نمادها و تخیل تاکید دارند. هنرمندانی مانند سالوادُر دالی (Salvador Dalí)، رِنه ماگریت (René Magritte) و جورجو دِ کیریکو (Giorgio de Chirico) از جمله چهره‌های برجسته این جنبش به ‌شمار می‌روند. سوررئالیسم به‌ ویژه در نقاشی، ادبیات و سینما تاثیرات عمیقی گذاشت و به ‌عنوان راهی برای فرار از واقعیت‌های اجتماعی و سیاسی آن زمان عمل کرد.
31- ارتباط بین سوررئالیسم و خلقِ مناظر متافوریکِ خالی (Empty Metaphorical Landscapes) در این است که هر دو به بررسی احساسات عمیق انسانی و واقعیت‌های درونی می‌پردازند. سوررئالیسم با بهره‌گیری از تصاویری غیر عادی و خیالی، تلاش می‌کند تا ناخودآگاه انسان و دنیای خواب‌ها را به تصویر بکشد. به ‌طور مشابه، مناظر متافوریکِ خالی (Empty Metaphorical Landscapes) با ایجاد فضاهایی عاری از جزئیات اضافی، فضایی فراهم می‌کنند که در آن بیننده می‌تواند به تفکر و تحلیل احساسات و مفاهیم عمیق‌تری بپردازد. در هر دو رویکرد، تاکید بر ایجاد ارتباطی عمیق و معنایی میان فضا و بیننده وجود دارد. مناظر متافوریکِ خالی با طراحی‌های ساده و تاثیرگذار، به بیننده اجازه می‌دهند تا معانی مختلفی را از فضا استخراج کند، در حالی‌که آثار سوررئالیستی، با تصاویری که بر واقعیت غلبه می‌کنند، احساساتی چون تنهایی، اضطراب و عدم وجود را منتقل می‌کنند. به ‌این ‌ترتیب، هر دو رویکرد به ‌نوعی به بررسی وضعیت انسانی و تجربه‌های عمیق روانی می‌پردازند و به همین دلیل به ‌هم شبیه دانسته می‌شوند.
32 -این عبارت به تمایز و واکنشی اشاره دارد که هنرمندان پس از دیدن آثار مونک (Munch) در پی آن برآمده‌اند. اِدوارد مونک (Edvard Munch)، با نقاشی‌هایش به ‌ویژه در یک نقاشی با عنوان فریاد (The Scream) احساسات عمیق اضطراب، تنهایی و رنج انسانی را به تصویر کشید که به ‌طور گسترده‌ای بر هنرمندان بعدی تاثیر گذاشت. این واکنش می‌تواند به شکل‌های مختلفی نمایان شود؛ از تلاش برای خلق تصاویری که احساسات متضاد را منتقل می‌کنند تا الهام‌گیری از سبک و تکنیک‌های او با هدف بازنگری در مفاهیم و احساسات انسانی. به ‌این ‌ترتیب، این عکس‌العمل نه ‌تنها نشان‌دهنده‌ی تاثیر عمیق مونک (Munch) بر هنر مدرن است، بلکه نمایانگر جستجوی مستمر هنرمندان برای بیان احساسات و تجربیات انسانی در قالب‌های تازه و متفاوت می‌باشد.
33 -در طراحی هتل ایل پالاتزو (Il Palazzo) توسط رُسی، بی‌پنجره بودن نه ‌تنها به نقصی در معماری اشاره دارد، بلکه به یک ایده‌ی عمیق‌تر درباره‌ی شرایط انسانی معاصر نیز می‌پردازد. این ساختمان، به‌ عنوان یک معما، از بینندگان دعوت می‌کند تا به درون خود نگریسته و در جستجوی معنا در دنیایی که گاهی اوقات به‌نظر می‌رسد بی‌معناست، خود را بیابند. در واقع، این اثر، یادآور می‌شود که ممکن است بهترین پاسخ‌ها در جستجوی درونی و تفکر عمیق درباره‌ی زندگی نهفته باشد.
34 -این جمله اشاره دارد به تلاش‌های آلدو رُسی در طراحی موزه‌ی بونِفانتِن که به‌ منظور پاسخگویی به زمینه‌ی فیزیکی و هم‌زمان ایجاد ارتباطی با طبیعت صورت گرفته است. با این‌حال، حتی با طراحی‌هایی که به ‌دنبال ادغام فضاهای داخلی و خارجی هستند، انزوا و جدایی همچنان بر طراحی غالب است. این تضاد نشان‌دهنده‌ی چالش‌هایی است که معماران در تلاش برای ایجاد فضاهای کارآمد و هم‌زمان با احساس ارتباط با محیط طبیعی با آن مواجه هستند. در واقع، این طراحی به‌نوعی تلاش برای بازکردن فضا به سمت طبیعت است، ولی به ‌طور همزمان حسی از انزوا را القا می‌کند که ممکن است ناشی از موقعیت جغرافیایی یا ترکیب مصالح و فرم‌ها باشد.
35- این جمله به نظریه‌ی آلدو رُسی درباره‌ی اهمیت حافظه در معماری و طراحی شهری اشاره دارد. برای رُسی حافظه، یک لایه‌ی ضروری است که به ‌عنوان یکی از عناصر اصلی در شکل‌دهی به معماری محسوب می‌شود. این مفهوم به ‌ویژه در زمینه‌ی طراحی شهری حائز اهمیت است، زیرا رُسی اعتقاد دارد که حافظه‌ی جمعی و تجربیات فرهنگی می‌توانند بر شکل و عملکرد فضاها تاثیر بگذارند. تجربه‌های گذشته و خاطرات فردی و جمعی انسان‌ها در تعامل با فضاهای شهری، به‌ عنوان یک عنصر کلیدی در خلق آثار معماری و طراحی شهری نقش دارند. وقتی رُسی می‌گوید حافظه با تیپولوژی (Typology) ترکیب می‌شود، به این معناست که نوع‌شناسی فضاها (که شامل دسته‌بندی و ویژگی‌های خاص آن‌هاست) باید با تجربیات و خاطرات گذشته ترکیب شود تا تحلیل دقیقی از فضاهای شهری ارائه دهد. این تحلیل در آثاری که حافظه و منطق در آن‌ها به ‌طور فشرده و بارز وجود دارند، به ‌خوبی قابل شناسایی است. به عبارت دیگر، در طراحی‌های شهری رُسی می‌توان مشاهده کرد که چگونه عناصر تاریخی و فرهنگی با ساختارهای جدید در یک بستر شهری ترکیب می‌شوند و بدین ‌وسیله، عمق و غنای بیشتری به فضاهای شهری می‌بخشند. این تضاد و ترکیب بین حافظه و منطق باعث می‌شود که آثار او همواره با تجربه‌های گذشته و نیازهای معاصر هم‌راستا باشند.
36- آلان کولکوهون (Alan Colquhoun) در این جمله به تغییرات اساسی در فرآیند طراحی و معماری اشاره می‌کند. در گذشته، معماری به شدت به سنت‌ها و اصول قدیمی تکیه داشت؛ یعنی پیشینه و تجربیات گذشته، پایه و اساس تصمیم‌گیری‌ها و طراحی‌ها بودند. اما کولکوهون اشاره می‌کند که در دنیای مدرن، این بدنه‌ی سنتی دیگر وجود ندارد یا بسیار کم‌رنگ شده است. او این وضعیت را به خلا تشبیه می‌کند؛ به این ‌معنا که دیگر مرجعی قوی برای هدایت معماران وجود ندارد و مفهوم پیشینه از این نظر بی‌معنا شده است. این نقدی به فقدان ریشه‌های تاریخی در طراحی‌های مدرن است و نشان‌دهنده‌ی چالشی است که معماران معاصر با آن مواجه‌اند: طراحی در فضایی که از سنت‌ها و اصول گذشته بریده شده است.
37- آلان کولکوهون به یک پارادوکس (تناقض) در فرآیند طراحی معماری اشاره می‌کند. در ظاهر، طراحی معماری به عنوان یک فرآیند سخت و منطقی جلوه می‌کند؛ یعنی فرآیندی که بر اساس اصول و قوانین مشخص و قابل‌سنجش انجام می‌شود. اما کولکوهون معتقد است که این نظم و عقلانیت ظاهری در واقع به یک باور شهودی و تقریبا عرفانی وابسته است. به بیان دیگر، در حالی‌که به ‌نظر می‌رسد طراحی معماری بر اساس تحلیل و استدلال عقلانی انجام می‌شود، در عمق این فرآیند یک نوع اعتقاد به شهود و احساس درونی وجود دارد. این باور شهودی به معمار اجازه می‌دهد تا فراتر از اصول سختگیرانه، با الهام از حس و تجربه، تصمیمات طراحی بگیرد.
38- تیپولوژی‌های نهادی (Institutional Typologies) به الگوها و فرم‌های معماری اطلاق می‌شود که از ساختمان‌ها یا فضاهایی که در طول تاریخ برای کاربری‌های خاصی مثل مدارس، بیمارستان‌ها، خوابگاه‌های دانشجویی، کلیساها و سایر نهادهای اجتماعی ساخته شده‌اند، الهام گرفته می‌شود. این الگوها، که اغلب در طول زمان تثبیت و تکرار شده‌اند، شامل ویژگی‌های مشترک در فرم و کارکرد هستند. در این مفهوم، معمارانی مانند گراسی (Grassi) و رُسی با بازنگری و استفاده از این الگوهای تاریخی (تیپولوژی‌ها) در کارهای مدرن خود، به ‌نوعی پیوستگی با گذشته ایجاد می‌کنند، حتی اگر آن نهادها دیگر در جامعه‌ی مدرن نقش اصلی خود را نداشته باشند.
39- پُرتیکو (Portico) به ایوان‌های جلوی در ورودی یا بخش بیرونی ساختمان اطلاق می‌شود که معمولا با ستون‌ها و سقف پوشیده می‌شود. این نوع ایوان‌ها اغلب در معماری کلاسیک (Classic) و نئوکلاسیک (Neo-Classic) استفاده می‌شوند و یکی از عناصر مهم در نمای ساختمان‌های عمومی یا بزرگ به شمار می‌آیند. در واقع، پُرتیکو یک فضای باز و سرپوشیده است که معمولا در ورودی اصلی ساختمان قرار دارد.
40- واژه‌ی اِربَنُ‌فیله (Urbanophile) از ترکیب دو واژه‌ی لاتین و یونانی تشکیل شده است؛ اِربَن (Urban) که از واژه‌ی لاتینِ اِربز (Urbs) به معنای شهر گرفته شده و ‌فیله (Phile) که ریشه در واژه‌ی یونانی فیلُس (Philos) به معنای دوستدار دارد. این اصطلاح به فردی اشاره دارد که علاقه و شیفتگی خاصی به شهرها و زندگی شهری دارد. در بافت معماری و شهرسازی، اِربَنُ‌فیله‌ها (Urbanophiles) افرادی هستند که به مطالعه و درک شهر، ساختارهای شهری و تاثیرات متقابل معماری در محیط شهری علاقه‌مند هستند. معمارانی مانند گراسی و رُسی به دلیل توجه عمیق به مفهوم شهر و تعامل میان فرم‌های معماری در بستر شهری به ‌عنوان اِربَنُ‌فیله شناخته می‌شوند.
41- تیچینو (Ticino) نام منطقه‌ای در سوییس است که دارای یک سنت معماری منحصربه‌فرد است. این منطقه به‌ ویژه به دلیل تاثیرات معماری ایتالیا و وجود معمارانی که به سبک‌های مدرن و رشنالیستی گرایش دارند، مشهور است. معماران این منطقه، از جمله ماریوُ بوتا در شکل‌دهی به معماری مدرن سوییس نقش برجسته‌ای داشته‌اند و مکتب تیچینه‌ای (Ticinese School) به ‌عنوان نمونه‌ای از ترکیب هنری و کاربردی شناخته می‌شود. معماری این منطقه با استفاده از مواد بومی، توجه به مقیاس انسانی، و ترکیب فضاهای سنتی و مدرن، جلوه‌ای خاص به خود گرفته است.
42- شبه‌ عملکردگرا (Quasi-Functionalist) و شبه ‌رشنالیستی (Quasi-Rationalist) به طراحی‌هایی اشاره دارند که تا حدی به اصول عملکردگرایی و خردگرایی وفادارند، اما به‌ طور کامل از آن‌ها پیروی نمی‌کنند. در شبه‌ عملکردگرایی، عملکرد به ‌عنوان یک اصل اساسی مد نظر قرار می‌گیرد، اما ممکن است برخی عناصر زیبایی‌شناختی یا غیر عملکردی نیز در طراحی نقش داشته باشند. به ‌طور مشابه، شبه ‌رشنالیست نیز تا حدودی به منطق و اصول رشنالیستی وابسته است، اما کاملا تحت تسلط این اصول نیست و ممکن است جنبه‌های هنری یا احساسی نیز در طراحی دخیل شوند.
43- مُربیوُ اینفریوره (Morbio Inferiore) یک شهر کوچک در کانتون تیسینو (Canton Ticino) در سوییس است. این منطقه به‌ خاطر طبیعت زیبا و چشم‌اندازهای کوهستانی‌اش شناخته شده است. مُربیوُ اینفریوره به ‌عنوان یک محل سکونت و مرکز محلی، به ‌ویژه به دلیل نزدیکی‌اش به شهرهای بزرگ‌تر مانند لُکارنو (Locarno) و تیسینو محبوب است. در معماری، این منطقه به دلیل تاثیرات فرهنگی و تاریخی، بستر مناسبی برای طراحی‌های مدرن و معاصر محسوب می‌شود. معماران معروفی مانند ماریو بوتا در این منطقه پروژه‌های معماری را طراحی کرده‌اند که نشان‌دهنده‌ی پیوند بین معماری مدرن و زمینه‌ی طبیعی و فرهنگی آن منطقه است.
44- فالانکسِ خطی (Linear Phalanx) به یک ساختار یا طراحی اشاره دارد که به شکل خطی و در ردیف‌های متوالی سازماندهی شده است. در معماری، این اصطلاح معمولا برای توصیف مجموعه‌ای از فضاها یا اتاق‌ها استفاده می‌شود که در یک خط یا راستا قرار دارند و معمولا به‌ طور همزمان یا متوالی با هم در ارتباط هستند. مدرسه‌ی متوسطه‌ی بوتا به ‌عنوان یک فالانکسِ خطی (Linear Phalanx) طراحی شده است، به این معنی‌که کلاس‌ها به‌صورت ردیفی و به شکل مستمر در کنار هم قرار دارند و از طریق پله‌های دسترسی به یکدیگر متصل می‌شوند. این نوع طراحی می‌تواند به بهینه‌سازی فضا و افزایش کارایی استفاده از آن کمک کند.
45- طاق‌های نصرت (Triumphal Arches) رومیان سازه‌های معماریِ نمادینی بودند که به‌ عنوان نشانه‌ای برای بزرگداشت پیروزی‌ها و دستاوردهای نظامی ساخته می‌شدند. این طاق‌ها معمولا در ورودی شهرها یا در مکان‌های مهم استراتژیک قرار می‌گرفتند و به ‌عنوان یادبودهایی از پیروزی‌ها، زندگی و فعالیت‌های شخصیت‌های تاریخی، مانند امپراتورها، عمل می‌کردند. طاق نصرت معمولا با تزئینات هنری، مجسمه‌ها و نگاره‌هایِ نمادین مزین می‌شد که داستان‌های پیروزی و قدرت را به تصویر می‌کشیدند. معروف‌ترین نمونه‌ها شامل طاق نصرت کُنستانتین (Constantine) در رم و طاق نصرت تیتوس (Titus) هستند. این سازه‌ها به ‌عنوان نشانه‌هایی از اقتدار و اعتبار سیاسی نیز عمل می‌کردند و تاثیر عمیقی بر هنر و معماری عصرهای بعدی گذاشتند.
46- تِکتونیک (Tectonic) در لغت به معنایِ ساختن یا سازماندهی است و از واژه‌ی یونانی (τεκτονικός) یا (tektonikos) گرفته شده که به معنایِ ساختن است. در زمینه‌ی معماری و مهندسی، تِکتونیک به اصول و عناصر ساختاری ساختمان‌ها و نحوه‌ی تعامل آن‌ها با یکدیگر و محیط اطراف اشاره دارد. به‌ عبارت دیگر، تکتونیک به جنبه‌های فنی و ساختاری طراحی می‌پردازد که بر اساس وزن، نیرو و توزیع بار در سازه‌ها شکل می‌گیرد. عبارت “و دارای چهارچوبی کوچک‌تر از نظر تِکتونیکی است” به این معناست که ابعاد و ساختار فیزیکی خانه در ریوا ‌سان ‌ویتاله (Riva San Vitale) نسبت به سایر بناها کوچک‌تر و ساده‌تر است. در اینجا “چهارچوب تِکتونیکی” به ساختار و طراحی فیزیکی ساختمان اشاره دارد که بر اساس اصول مهندسی و معماری بنا شده است. در واقع، این جمله نشان‌دهنده‌ی سادگی و کم‌حجم بودن طراحی این خانه است.
47- زمینه‌ی منفی (Negative Context) به شرایط و محیط‌هایی اشاره دارد که ممکن است دارای ویژگی‌های نامطلوب یا چالش‌برانگیز برای طراحی و ساخت‌وساز باشند. این زمینه‌ها ممکن است شامل مناطق صنعتی، مناطق بافت فرسوده، یا مناطقی با مشکلات اجتماعی و اقتصادی باشند. معمارانی مانند ماریو بوتا در مواجهه با این نوع زمینه‌ها، تلاش می‌کنند تا با طراحی‌های خلاقانه و نوآورانه خود، به بهبود و تحول محیط کمک کنند. این فرآیند می‌تواند شامل ایجاد فضاهایی باشد که به نیازهای اجتماعی پاسخ دهند یا ویژگی‌های مثبت جدیدی را به محیط اضافه کنند. رویکرد زمینه‌ی منفی (Negative Context) به ‌ویژه در کارهای بوتا مشهود است، جایی‌که او با طرح‌های خاص خود سعی دارد به تجدید حیات فضاهای آسیب‌دیده بپردازد و از طریق معماری، ارتباطی نوین میان مردم و محیط برقرار کند.
48- کاراوِل (Caravel) نوعی کشتی سبک و بادبانی بود که در قرن‌های پانزده و شانزده میلادی توسط ملوانان پرتغالی و اسپانیایی برای کاوش‌های دریایی و تجارت استفاده می‌شد. این کشتی‌ها به خاطر طراحی خاص‌شان، از جمله بدنه‌ی باریک و بادبان‌های مثلثی، قادر به حرکت سریع و مانور در آب‌های کم‌عمق بودند. کاراوِل معمولا برای سفرهای طولانی دریایی به کار می‌رفتند و به ‌عنوان یکی از مهم‌ترین ابزارهای اکتشافات دریایی در دوره‌ی کشف قاره‌ها شناخته می‌شوند. این کشتی‌ها به ‌ویژه در سفرهای اکتشافی به آمریکا و دیگر سرزمین‌های جدید کاربرد داشتند و نقشی حیاتی در تاریخ دریانوردی و تجارت بین‌المللی ایفا کردند.
49- مفهوم خردگرایانه تحول و دگرگونیِ بافت به رویکردی در معماری اشاره دارد که در آن معماران با استفاده از اصول منطقی و عقلانی به طراحی و تغییر در بافت موجود می‌پردازند. در این روش، تمرکز بر تحلیل محیطی، نیازها و شرایط محلی است، به‌ گونه‌ای که طراحی معماری با ویژگی‌های زمینه‌ای سازگار و هماهنگ باشد. این رویکرد، که در مکتب تیچینو نیز دیده می‌شود، از اصول رشنالیستی برای ایجاد تحول در بافت شهری یا معماری بهره می‌گیرد، به نحوی‌که هم ساختارهای جدید و هم بافت قدیمی در تعامل و همزیستی منطقی با یکدیگر قرار گیرند.
50- آکوئِداکتِ رومی (Roman Aqueduct) به سیستم‌های مهندسی و معماری اشاره دارد که در دوران روم باستان برای انتقال آب از منابع دوردست به شهرها و مناطق مختلف ساخته می‌شدند. این سازه‌ها به ‌طور معمول از سنگ، آجر یا بتن ساخته می‌شدند و معمولا شامل قوس‌ها و پل‌ها برای عبور از دره‌ها و موانع طبیعی بودند. آکوئِداکتِ‌ها (Aqueducts) به‌ عنوان نمادهای پیشرفت مهندسی روم باستان شناخته می‌شوند و به ‌خوبی نشان‌دهنده توانایی‌های بالای این تمدن در طراحی و ساخت سازه‌های بزرگ هستند. این سیستم‌ها نه ‌تنها برای تامین آب آشامیدنی بلکه برای آبیاری، حمام‌ها و دیگر نیازهای بهداشتی نیز مورد استفاده قرار می‌گرفتند. بسیاری از آکوئِداکتِ رومی هنوز هم در برخی نقاط جهان باقی مانده‌اند و به عنوان آثار تاریخی ارزشمند شناخته می‌شوند.
51- این جمله به بررسی رابطه‌ی میان طبیعت و سکونت اشاره دارد و بر اهمیت تامل در این ارتباط تاکید می‌کند. پیشرفت از طبیعت به سکونت، نشان‌دهنده‌ی روند تحول انسان از زندگی در محیط‌های طبیعی به ساخت فضاهای مسکونی است. بازگشت انعکاسی به ‌منزله‌ی ارزیابی این فضاها و تامل در دستاوردهای فرهنگی و اجتماعی بشری است. فاصله‌ی مجازی که طی شده به‌ معنی تغییرات فیزیکی، اجتماعی و فرهنگی است که انسان از زندگی در طبیعت تا ایجاد فضاهای سکونتی و شهری پیموده است. این فاصله، به ‌نوعی نمایانگر پیشرفت تمدن در مقیاس کوچک است و نشان می‌دهد که چگونه خانه‌ها می‌توانند نماد تغییرات و تحولات عمیق‌تری در زندگی انسان باشند.
52- در این جمله، خانه به‌ عنوان یک سد، استعاره‌ای برای توصیف نقش کنترل‌کننده‌ی آن بر فضای سبز اطرافش در نظر گرفته شده است. این استعاره نشان می‌دهد که خانه به‌ گونه‌ای طراحی شده است که مقدار مشخصی از چمن‌های اطراف را مدیریت می‌کند، به‌ طوری‌که از بی‌نظمی جلوگیری کرده و زیبایی بصری را در محیط حفظ کند. به عبارتی، خانه به ‌جای ایجاد اختلال در طبیعت، به آن شکل می‌دهد و به ‌نوعی در تعامل با محیط طبیعی عمل می‌کند.
53- پِرگولا (Pergola) یک سازه‌ی معماری است که معمولا از ستون‌ها و تیرک‌ها تشکیل شده و به‌ عنوان سایه‌بان یا محوطه‌ای برای گیاهان بالارونده (مانند درختان، تاک‌ها و گل‌ها) عمل می‌کند. این سازه‌ها معمولا در فضای باز و باغ‌ها مورد استفاده قرار می‌گیرند و می‌توانند به‌ عنوان یک محل نشیمن یا گذرگاه زیبا عمل کنند. پِرگولاها معمولا به‌ طور جزئی باز هستند، به این‌معنی که نور خورشید از میان تیرک‌های آن عبور می‌کند و باعث ایجاد فضایی سایه‌دار و دلپذیر می‌شود. این سازه‌ها همچنین می‌توانند به‌ عنوان یک عنصر دکوراتیو در طراحی باغ یا فضای سبز استفاده شوند.
54- با اُکولوس (Oculus) واژه‌ای لاتین به‌معنای چشم، در معماری به عناصری با شکل دایره‌ای یا بیضوی اشاره دارد که شبیه چشم هستند. به‌ طور معمول، اُکولوس، پنجره‌ای کوچک است که به نور، اجازه‌ی ورود به فضای داخلی ساختمان را می‌دهد. در برخی موارد، این روزنه‌ها مانند پنجره‌های کوچک دایره‌ای به نام (œil-de-boeuf) به معنای چشم گاو نر می‌باشد که به‌ صورت زینتی و در سقف یا دیوارها برای روشنایی و تهویه به‌کار گرفته می‌شوند. اُکولوس در معماری کلاسیک و مدرن به‌ عنوان عنصری نمادین، نوعی اتصال بین فضای داخلی و محیط بیرونی را ایجاد می‌کند.
55- پِندِنتیف‌ (Pendentive) در معماری، به بخشی از ساختار گفته می‌شود که میان گنبد و پایه‌های آن قرار می‌گیرد و به انتقال وزن گنبد به ستون‌ها یا دیوارهای زاویه‌دار کمک می‌کند. پِندِنتیف‌ها (Pendentives) به شکل مثلث‌های کروی و مقعر طراحی می‌شوند و چهارگوشه‌ی یک اتاق مربع را به بخش‌های کروی گنبد متصل می‌کنند.
56- تکنیک لایه‌گذاری واقعی در طراحی موزه‌ی ملی هنر روم (National Museum of Roman Art) که توسط رافائِل مونِئو‌ (Rafael Moneo) انجام شده، به ‌وضوح به ارتباط میان سنت‌های معماری گذشته و حال اشاره دارد. این تکنیک شامل استفاده از متریال‌های متنوعی مانند سنگ، شیشه و بتن است که نه تنها زیبایی‌شناسی فضا را بهبود می‌بخشند بلکه به ایجاد یک دیالوگ میان ساختارهای قدیمی و معاصر کمک می‌کنند. طراحی فضاهای داخلی به‌گونه‌ای انجام شده که بازدیدکنندگان را به سمت نور و طبیعت هدایت کند و حس ارتباط با محیط را تقویت کند. همچنین، مونِئو‌ در طراحی موزه به اصول معماری رومی و سنت‌های تاریخی احترام گذاشته و در عین حال ساختارهای مدرن و فضاهای باز را معرفی کرده است. این تضاد و هم‌زمانی، به بازدیدکنندگان این امکان را می‌دهد که تاریخ را در بستر معاصر تجربه کنند. به ‌علاوه، ایجاد مسیرهای بصری که از تاریخ به معاصر منتقل می‌شوند، نوعی داستان‌گویی بصری را در طراحی موزه به وجود می‌آورد و به تدریج بازدیدکنندگان را با تاریخ روم آشنا می‌کند. در مجموع، تکنیک لایه‌گذاری واقعی در این موزه، به زیبایی‌شناسی و ارتباط عمیق‌تری بین گذشته و حال منجر می‌شود.
57- در این جمله، نویسنده به هم‌زمانی سنت‌های معماری گذشته و حال اشاره دارد که در طراحی موزه‌ی ملی هنر روم (National Museum of Roman Art) توسط رافائِل مونِئو‌ (Rafael Moneo) به وضوح دیده می‌شود. مونِئو‌ (Moneo) با استفاده از تکنیک لایه‌گذاری واقعی، تلاش کرده است تا عناصر تاریخی و فرهنگی را در طراحی خود به نمایش بگذارد. این طراحی نشان‌دهنده احترام به تاریخ و در عین حال نوآوری در معماری معاصر است و بیانگر پیوند عمیق بین گذشته و حال در روند طراحی است.
58- باسیلیکا (Basilica) در معماری رومی به ساختمانی عمومی و چندمنظوره اطلاق می‌شود که به ‌ویژه برای مقاصد تجاری و اجتماعی مورد استفاده قرار می‌گرفت. این نوع بنا معمولا شامل یک فضای باز با سقف‌های بلند و ستون‌هایی در دو یا چند طرف است. در باسیلیکاها (Basilicas) فضایی به نام ناو (Nave) در مرکز قرار دارد که با راهروهایی در دو طرف احاطه شده است. در دوران بعدی، باسیلیکاها به ‌عنوان الگوی طراحی برای کلیساهای مسیحی نیز مورد استفاده قرار گرفتند. ویژگی‌های معماری باسیلیکا شامل نورگیری خوب از طریق پنجره‌ها و نمای وسیع به بیرون است. این طراحی نه‌ تنها، به زیباییِ بنا افزوده بلکه کارایی فضایی آن را نیز افزایش داده است.
59- معبد گرمابه‌ای (Thermal Temple) به ساختمانی اشاره دارد که به ‌طور خاص برای بهره‌برداری از آب‌های گرم و بخار در جهت درمان و تفریح ساخته می‌شود. این نوع معابد به عنوان بخشی از فرهنگ رومیان، نه ‌تنها فضایی برای استراحت و تفریح، بلکه مکان‌هایی برای تعامل اجتماعی و تقویت سلامت عمومی بودند. طراحی معابد گرمابه‌ای معمولا شامل مجموعه‌ای از حمام‌های عمومی و خصوصی، اتاق‌های استراحت و فضاهای اجتماعی است که با دقت و جزئیات زیبا ساخته می‌شدند. این معابد، به ‌دلیل مهارت‌های مهندسی پیشرفته رمیان و نیز ترکیب آن‌ها با مدل‌های یونانی و هِلِنیستیک (Hellenistic)، به یک ‌نماد از هویت و اعتماد به نفس امپراتوری روم تبدیل شدند. از آنجا که رومیان به‌ طور مداوم در حال تطبیق و تغییر این الگوها بودند، معابد گرمابه‌ای نشان‌دهنده‌ی توانایی آن‌ها در ایجاد فضاهای عمومی کارآمد و زیبایی‌شناسانه است که به شکل‌گیری سبک زندگی رومیان کمک می‌کند.
60- تئوتونیک (Teutonic) اصطلاحی است که به فرهنگ، زبان و خصوصیات آلمانی‌ها اشاره دارد. این واژه به ‌طور کلی در زمینه‌های تاریخی، فرهنگی و اجتماعی استفاده می‌شود و به ویژگی‌های خاصی از تمدن و تاریخ آلمان مرتبط است. در معماری، مفهوم تئوتونیک می‌تواند به طراحی‌ها و سازه‌هایی اشاره کند که نشان‌دهنده‌ی وقار، استحکام و احترام به تاریخ و هویت فرهنگی آلمان هستند. معمارانی مانند گوتفرید بوم (Gottfried Böhm) در آثار خود این ویژگی‌ها را به نمایش می‌گذارند و با توجه به تاریخ و زمینه‌های فرهنگی آلمان، سعی در خلق فضاهایی دارند که همزمان مدرن و پایدار هستند. تئوتونیک در معنای گسترده‌تر، به‌ عنوان نمادی از اصولی مانند نظم، توازن و شکوه در طراحی و ساخت‌وساز در نظر گرفته می‌شود که می‌تواند به یکپارچگی و هویت شهری کمک کند.

انتشار: شنبه, 8 نوامبر, 2025معماری دسته بندی هابرچسب ها: