نوستالژیِ نه سال زندگی با آذر
متن و تصاویر از هنر معماری

«بنا، بخشی از یک کلیت بزرگ‌تر است، معماری، پاسخی ست تاریخی و فرهنگی و بناها، در طول زمان معنا را بسط و توسعه می دهند!»
رابرت استرن (Robert Stern)

چهارشنبه 1 آذر 1385
نخستین بار وقتی او را دیدم که روزهای قبل از مهر برای ثبت نام در دانشکده ی معماری، عازم قزوین شده بودم. خیلی جالب بود که نقطه  و زمان عزیمت من با او این چنین یکسان شده بود. در میان این همه روز، در میان این همه انسان، در میان این همه شهر و میدان و برج! دقیقاً در یک لحظه، یک سکانس! دو نگاه آشنا به هم گره می خورند! این داستان، آغاز یکسان تمام بشریت بوده و خواهد بود! این اتفاق وقتی جذاب تر می شود که بر بدنه ی ساختمان دانشکده عکس بزرگش را دیدم! این دیگر نهایتِ غافلگیری بود که عکسش روی دیوار دانشکده ای باشد که قرار بود من چهار سال به آنجا بروم.
«دگردیسی شخصی» نامی ست که بر روی اتفاقات بزرگ زندگی ام گذاشته ام. این مفهوم را وقتی بکار می برم که جهشی نو در افکار و دیدگاه و نوع نگاهم به جهان رخ بدهد. نخستین دگردیسی ام در زندگی، تنها رفتن به پارک نیاوران در ده سالگی بود! به همین سادگی! اما این دگردیسی آخر، یکی از مهم ترین ها یا بهتر است بگویم بزرگ‌ترین، شلوغ ترین و پرانرژی ترین دگردیسی ام بود! شهر را سال به سال بیشتر کشف می کردم و حالا بردِ این اکتشافات خیلی بلند شده بود و چه خوش یمن بود، این دگردیسی آخری که با او همراه شده است. گمانم هر معماری در زندگی اش حداقل «هزار دگردیسی» داشته باشد!
حالا سه ماه است هر روزی که به دانشگاه می خواهم بروم، صبر می کنم تا او را کمی بیشتر ببینم. او را از دور می بینم، بی سخن و بی‌علامت، او ساکت و من ساکت! منتها قرار هر روزمان سرجایش هست؛ رابطه ای معنوی و بی نام! یکی از جذابیت های او برای من شأن و منزلت و وقاری ست که در نگاه و رفتار او می بینم و دیگری تغییر میدان دید است. چگونه می توان این همه صبور و آرام بود؟ چگونه می توان این همه باکیفیت زندگی کرد؟ گویی دوست دارد بنشیند و من با شعاعی زیاد به دور او بچرخم و نظاره اش کنم. احتمالاً از این کار لذت می برد که عین مجسمه می نشیند تا من دورش بچرخم. در دانشگاه بیشتر از اینکه به فرمایشات استادان فرهیخته گوش جان بسپارم حواسم پیش اوست. به نظرم او برای من حس قوی تر و انگیزه ی بیشتری دارد تا درس های استادان.
چهارشنبه 22 آذر 1385
امروز استاد جمله ای را از آقایی به نام رابرت استرن پای تخته ی کارگاه نوشت. این تنها استادی ست که کمی حرف های جذاب می زند و فقط مجری سرفصل دروس نیست. البته این نیز حسی ست که من نسبت به او دارم چون بعضی ها کلاس او را فرصت مناسبی برای پیچاندن می دانند و بعضی او را متهم به کم‌کاری می کنند. از نظر من، او به مسئله از زاویه ی جدیدی نگاه می کند و این خیلی جذاب است! این استاد مرا همیشه یاد معلم درس شیمی دبیرستان مان می اندازد. راستی! چه کسی آمار این معلم ها و استادان متفاوت و انسان ساز را دارد؟ چه کسی می داند این ایثارگران گمنام کی و کجا باید تقدیر شوند؟ هر محصلی در دل خود معلم و استادانی دارد که تا آخر عمرِ خود از آنها الهام می گیرد، اما هیچ کس نام آنها را نمی‌داند و شاید اصلاً خودشان هم ندانند که برای ما الهام بخش هستند. حالا این استاد به چشمانم نگاه می‌کند و گاهی وقتی درس می دهد با دستانش روی هوا حجمی می سازد. اگرچه حجمی وجود ندارد، ولی من آن را می بینم. استاد احساسات ما را می فهمد و رابطه های پنهانی بین ما را خوب می شناسد. او به درسی که مکلف است تا به ما درس بدهد اهمیتی نمی دهد… او به دگردیسی های ما بها می دهد.
جمله ی استاد از نظر من، که دانشجوی ترم اولی بودم، گزافی بیش نبود! اولش را یادم نیست، اما آخرش اینگونه تمام می شد: «بناها در طول زمان معنا را بسط و توسعه می دهند!» وقتی معنیِ «معنا» را از استاد پرسیدم، خنده ای کرد و گفت: «خواهی فهمید!» خب، برای من که معماری را در دانشگاه با ترسیم فنی شروع کرده ام، این جمله کمی نامفهوم به نظر می آید، هرچند استاد تأکید دارد این مهم‌ترین درس این ترم بوده است. به نظر من معماری، یعنی ترسیم دقیق نقشه و ترسیم بی نقص برش پله ی گرد…!
چهارشنبه 14 آذر 1386
دانشجوی سال دومی بودن هم مزایای خودش را دارد. در این دو سال برنامه ها ی سنگین دانشگاهی قاعده ی نانوشته ای را ترتیب داده است. سه روز دانشگاه هستیم و چهار روز دیگر هفته را مشغول انجام امور دانشگاهی! اما علی‌رغم تمام تلاش ها و شب‌زنده‌داری‌ها، استاد حرف جالبی می زند: «هر چه هم که در دانشگاه یاد بگیرید، باز هم هیچی نیست!» اینگونه حرف های ضد و نقیض استاد برای ما کمی سخت، سنگین و دارای بار سوءتفاهمی‌ست! استاد تأکید دارد برای پر کردن این خلأِ علمی چاره ای نداریم جز بازدید از بناها، رفتن و قدم زدن و دیدن آنها. استاد می گوید اساساً ریشه ی شکاف در روش طراحی معماری در ایران، از همین سفرها شروع می شود. همین اشاره ی استاد بود که بهانه را دست ما داد که هر روز به بهانه ی دیدن بناها از خانه بیرون بزنیم. حالا دیگر هر روز در زندگی من یک دگردیسی رخ می داد! به نظرم این روند درستِ دانشجو بودن است… حداقل در رشته ی معماری. بله، دانشجوی رشته ی معماری باید بی قرار باشد.
این هم بهانه ای بود تا با بچه های دانشکده بیرون از دانشگاه حرف معماری بزنیم و در خلال همان حرف ها نظراتمان هم بگوییم و نظراتشان را هم جویا شویم! این راهی بود که استاد پیش پای ما گذاشت. برای معماری، برای فهمیدن حرف استرن که می‌گفت «بناها در طول زمان معنا را بسط و توسعه می دهند!»
چهارشنبه 20 آذر 1387
دانشجوی سال سومی… در اوج بزنگاه، شاید در سودای مقطع تحصیلی بالاتر و لذت شیرین درس طراحی معماری 3 و طراحی مفهوم محور.
اون روز را خوب به خاطر دارم! روز قبلش تعطیلی رسمی بود و دانشگاه تق‌و‌لق! اما من به دانشگاه رفتم. خب، من قرارومدارهای خودم رو داشتم! خوشبختانه یا متأسفانه کلاس ها به‌دلیل عدم حضور مکفی دانشجویان (و عدم برنامه ریزی بعضی استادان برای روزی این‌چنینی که قابل پیش بینی هم بود) تشکیل نشد و زودتر از موعد مقرر برگشتم تهران. حالا دیگر باب بازدیدهای میدانی هم حسابی باز شده بود. آذر هم که بود! دیگر چه چیزی بهتر از این؟
حوصله ی رفتن را هیچ کدام نداشتیم. او که همیشه… من هم دنبال بهانه برای ماندن! پس مثل همیشه دراز کشیدیم روی چمن های میدان و شروع کردیم به رؤیابافی. رو به آسمان در چمن های نمناک دراز  کشیدیم و در حالی  که آسمان را می دیدیم با هم حرف  زدیم. گاهـی صدای بوق های مخصوص اتوبوس ها آنقدر جالب و ریتمیک بود که خنده یمان می گرفت. گاهی آنقدر از آینده ی تاریک مان افسرده می شدیم که هیچ نمی گفتیم. البته آنجا تنها جایی بود که من زبانم باز می شد! به نظرم این تأثیر فضا بود. این چیزی ست که آن زمان احساس می کردم و الان می فهمم! خب، من در زندگی ام زیاد دچار تحول ذهنی شده ام، اما این یکی بی‌نظیر بود و دیگر بعد از آن هیچ وقت چنین موفقیت شیرین و دلچسبی (و نه صرفا بزرگی!) نداشتم. یک حسی در هوای آنجا جریان دارد که در عین مؤثر بودن بر من برای بقیه انگار مهم نبود. یک چیزی مثل سخنِ باب مارلی که می گوید: «تنها برخی از مردم باران را احساس می کنند… بقیه فقط خیس می شوند.» اتفاقاً یک نم بارانی هم آن روز گرفت. ما تاحالا زیر باران با هم نبودیم. بوی چمنِ همیشگی، جای خودش را به بوی خاک داد. سرعت حرکت مردم بیشتر شد، اما سرعت حرکت ماشین ها کمتر. خیلی پارادوکس های دیگر هم دیدیم… تنها با یک باران!
این روز خاص باعث شد آن مکان دیگر قرارگاه ما بشود. البته اینجا تنها قرارگاه ما نبود؛ ظاهراً خیلی ها پیش از ما اینجا را کشف کرده بودند. بعضی ها بی  تفاوت از کنار ما رد می شدند و بعضی ها نیز حساس می شدند. ترجیح می دهم معماری را تعریف نکنم، اما حس می کنم معماری یعنی عاملی حسی که درونی، ذوق آفرین و لذتبخش است! این عامل باعث می شود ما حسی متفاوت از فضایی تکراری داشته باشیم. معماری، باران است!
چهارشنبه 3 آذر 1389
فردا و پس فردا تعطیلی رسمی ست. اصلاً من این چنین روزهای تق‌و‌لق دانشگاه را بیشتر دوست دارم! در همین روزهاست که استاد محبوب من فارغ تر از همیشه به کلاس می آید. کتاب می خواند تا ما چند نفر لجوج و سمج برسیم. بعد درس نمی دهد؛ حرف می زند! از اون جنس حرف هایی که من دوست دارم. نمی دانم چرا استاد امروز دائم از پنجره بیرون را نگاه می کرد؟!
دیگر پول بلیط موزه رو هم نمی دادم! آنقدر کارمندان موزه خوب بودند و آنقدر من آنجا رفته بودم که بیشترشان را می شناختم. کارت دانشجویی هم دیگر نشان نمی دادم تا تخفیف بگیرم و مجوز ورودم به جایی باشد که اسمش فضای عمومی ست! از منفی هفت متر تا مثبت چهل و پنج متر را راحت می چرخیدم. اونجا قرارگاه ما بود. آنقدر منتظر می ماندم تا بیاید ـ حس اش را می گویم. پس از بارش باران، کار بدون حس جلو نمی رفت حتا اگر آذر بود. همان یک باران متفاوت توقع من و تعریف مرا از کیفیت بالا برده بود و این حاصل جذب نگاه هاست؛ حاصل بافت و لمس کالبد است؛ حاصل تابیدن آفتاب گرمش روی زندگی ات. حسی که با لرزیدن قلبت، با ناتوانی ات در توصیفش آن را می فهمی. حسی که به گمانم بزرگترین راز بشر بوده است. بزرگترین قوه ی محرکه و منبع انرژی برای او بوده است. مگر می شود بودن با او را بعد از این همه سال فراموش کنم؟ آن همه خاطرات و احساس را؟ هرچند او مستدام تر از من به نظر می رسد. نقش و نگاری که دارد، بافت و تناسباتی که دارد، خنده و اخمی که دارد، به خودم می گویم چقدر خوب که این سال‌های تحصیل و رفت‌و‌آمد به قزوین، آذر هم بود! کاش آذر همیشه باشد.
امروز، یک عزیزی مطلبی را گفت که به واسطه ی تجربیاتش در زندگی از درک خیلی از مسائل عاجز بود! منِ جوان نیز البته کم از او نداشتم، پس به کوبنده ترین شکل ممکن پاسخش را دادم. من نمی فهمیدم که او از درک مسائل عاجز است و مهم تر اینکه او آگاه به خیلی از مسائل نیست بلکه تنها غرق اخبار زرد و رسانه های مجازی بدون صاحب است. جسارتی که آن روز برای برخورد و گفتن حرف های ناگفتنی به خرج دادم، برایم گران تمام شد. هرچند پیروز رزم من بودم و بعدها هم کسی سراغ من را نگرفت، اما این برخورد باعث شد طعم لذت‌بخش قرارگاه با خاطره ای تلخ همراه شود. این آخرین بار بود که با آذر در قرارگاه مان حسی مثبت داشتم. قرارگاهی که دیگر سرشار از احساسات مثبت نبود. یک لک سیاه و خاطره ای تلخ، وسط سپیدی تخیلات من افتاده بود… . قرارگاه حالا نماد برخورد بود! در حقیقت معماری با وجود آذر رنگ و معنا گرفته بود وگرنه سنگ، بتن و آهن که اهمیتی ندارند، این ماها هستیم که به کالبد کلام جان می دهیم.
چهارشنبه 16 آذر 1390
امروز، روز دانشجوست. ما که دیگر دانشجو نیستیم. اما با بچه های دانشکده که درس مان تمام شد، قرار گذاشتیم هر سال، روز دانشجو یک جایی جمع بشویم. از همان قرارها که پسرها آخر سربازی با هم می گذارند و کمتر به آن عمل می کنند. از همان قرارهایی که روز جشن فارغ التحصیلی با هم کلاسی هایمان می گذاریم و بعداً به هر دلیلی زیر آنها می زنیم، اما به هر حال قرار ما سرجایش بود ـ رأس ساعت چهار بعد از ظهر. بچه ها یکی‌یکی از راه می رسند. آنهایی که دوتایی بودند حالا تنها‌تنها می آیند. خیلی  هم با جبهه ی مقابل گرم نمی گیرند و خیلی هم نزدیک مرز یکدیگر نمی شوند، اما بعضی ها بالعکس! تا آنجا که من خاطرم هست، بعضی ها با بعضی ها هیچ صنمی نداشتند اما حالا خنده کنان با هم می آیند! بعضی ها هم با بچه ای در دست می آیند! و بعضی ها هم که اصلاً نمی آیند…
ته دلم کمی از قرار امسال ناخرسند هستم زیرا وسط قرارگاه من و آذر برقرار شده است. اسم این حس شاید حسادت باشد! چه کسی می داند من چه رازها که اینجا دفن نکرده ام… حقیقت را وقتی می فهمیم که از زاویه ی جدیدی به مسائل بنگریم؛ مثل استاد! قرارها‌ی من با آذر هنوز سرجایش هست، اما طعم دغدغه ی شغل، بیمه، تحصیلات و… به خود گرفته است. دیگر پاتوق شیطنت نیست، غاری ست با فضای باز، که می شود آنجا کمی در میان مردم تنها بود!
چهارشنبه 4 آذر 1394
پس از یک روز جدل برانگیز با دانشجویان گرامی ام و شکست در تفهیم موضوعی فلسفی به آنها، همکار نه چندان فرهیخته ام…جناب آقای پروفسور… با تأکید بر لزوم خوش بودن در روزهای نزدیک به پایان ماه (پس و پیش اش ظاهراً فرقی ندارد) دست بر شانه ام زد و رفت به سلف اساتید دانشگاه برای میل فرمودن ناهار، اما من از طبقه ی چهارم ساختمان دانشکده به منظره ی اطراف می نگرم و به غر‌و‌لند دانشجویانم فکر می کنم و به عجز خودم پس از سال ها؛ بکارهای عقب افتاده مان فکر می کنم. معنی نگاه های استادم به بیرون را حالا می فهمم. به شهریار زنگ می زنم و جویای اوضاع و احوال کار و بچه ها می شوم. در کمال تعجب می گوید رفته به برج و عکاسی می کند! من تعجب می کنم که الان چه وقت رفتن به برج است و چه وقت عکاسی؟ تلفن که قطع می شود، در فکر فرو می‌روم که شاید او هم در فکر است و تلاش می کند با پناه بردن به معماری خود را آرام کند. مثل من که فرار می کنم به معماری، موسیقی و کتاب! فرار می کنم به سمت خیابان انقلاب! بله، خیابان انقلاب، خصوصاً حد فاصل میدان تا پارک دانشجو. البته خیلی به جز از انقلاب جاهای دیگری هم هستند که بسته به حس و حالم انتخاب شده اند؛ مثل آذر و قرارهایی که بوی چمن و خاک می دادند. هرجایی که روزی تحولی داشته ام و رفتن به آنجا برایم یادآور موفقیت است. گرچه شهرداری تهران میل شدیدی به تغییر سیمای شهر دارد و اساساً توجه چندانی به «خاطرات» مردم ندارد.
فکر می کنم خیابان انقلاب برای خیلی ها مثل من، تنها راسته ی کتاب فروشی ها نباشد، بلکه پیاده راهی باشد که بشود در آن کمی قدم زد و در انبوه مردم، عنوان و رنگ جلدهای کتاب های خود رو بازیافت کرد! روزی در دفتر مهندسین مشاور نام داری گزارشی را در قفسه ها دیدم که نوشته بود: بررسی طرحِ فلانِ محور فلانِ دماوند، انقلاب، آزادی! به نظرم این رسمی ترین، کشنده ترین و خنده دار ترین نامی بود که می توان در چارچوب مسائل علمی‌ـ‌اداری بر روی خیابان انقلاب گذاشت؛ مثل خیلی اسامی‌ای که در چارچوب اداری‌ـ‌سیاسی انتخاب شده اند، اما بعضی اسامی را مردم با قلب‌هایشان انتخاب کرده اند، با خاطرات شان. بله، افرادی درگیر با خاطرات… مثل من! ما برای هر کوی و برزن این شهر اسم خودمان را داریم. آنها را براساس خاطرات مان می شناسیم و نه براساس آدرس جغرافیایی!
حالا اسم میدان و برج را که شهریار آورد دیگر گوش هایم سنگین شد. یاد خاطراتم افتادم، یاد آذر، بوی چمن ، خیال‌پردازی و رویابافی هایم. خاطراتم را مرور کردم. وقتی استادم نخستین بار جمله ی رابرت استرن را پای تخته نوشت و گفت تفسیر کنید و ما چه مزخرفاتی که نگفتیم! می خواستیم مفهومی قلبی و حسی را در قالب علم و دانش توضیح دهیم که کاری غیرممکن می‌نمود و هنوز هم غیرممکن است. فکر می کنم استاد هم این نکته را می خواست به ما بفهماند وقتی گفت: «خواهی فهمید…!، خواهی فهمید…!»
اینگونه مفاهیم به واسطه ی تبلیغات، قلبی و حسی نمی شوند. این زیبایی شناسی متعالی و امر غایب در هر فردی، روزی برای یک بنای معماری ، کوچه و خیابان ساخته می شود، اما داستان همه، بعید می دانم با دیگری برابر و یکسان باشند. مگر واقعه‌ی خیلی عظیمی باشد و اخبار خوبی آن را پشتیبانی کند. امروز هفته ی اول آذر است، اما آذرهای زمان دانشجویی کجا و آذرهای الان کجا! صدای جیغ و داد دانشجوها می آید… الان است که سیل آسا هجوم بیاورند به کلاس!
چهارشنبه 25 آذر 1394
بعد از ناامید شدن از منتقدینی که قصد داشتند متون خوبی در باب قرارگاه بنویسند، هرقدر با خودمان کلنجار رفتیم که اینجا را به صورت مبسوط بیاوریم یا یک بررسی عادی در کنار بقیه‌ی فضاها، نتیجه ای حاصل نشد. شهریار را در 9 سالگی از طرف مدرسه به بازدید میدان و برج وسطش برده اند و او دوست دارد میدان، معماری و سازه ی بتنی کم نظیر آن بصورت مبسوط نوشته شود، اما من هم خاطراتی با میدان دارم که از جنس خاطرات کودکی شهریار نیستند. برای همین، به معرفی ای که از آن در رسانه ها می شود و به نحوه ی بیان آن در نشریات معماری منتقدم. البته این‌ها همه بهانه است تا آن حس واقعی و پنهانی شکافته نشود و بیرون نزند…
حـالا شهـریـار می گویـد بـایـد از وزارت ارشـاد و مجموعه های زیردستش، که بی توقع و بدون بوروکراسی معمول، درب های برج را بر روی او باز کردند و گذاشتند از هرجای آن که دوست دارد عکس بگیرد، تشکر کنیم. باید شکرگزار باشیم که مرمت خوب و فنی و تمام عیار روی میدان در حال انجام است و تشکر کنیم که از ما صادقانه خواهش کردند چیزی خلاف واقعیت ننویسیم، زیرا هربار که خبری از آزادی پخش می شود، کلی خبرنگار، مسئول، نماینده، کاندید و رئیس به آنجا می‌روند و زیر و بم برج را مثل تیم بررسی صحنه ی جرم وارسی می کنند و تا چهار تا مدیر جوان و جسور هم جا‌بجا نشوند، قائله ختم به خیر نمی شود! خلاصه آنها از ما صادقانه خواستند به هر نیتی که رفته ایم و عکس برداری می کنیم، بهره برداری سیاسی نکنیم و من نیز صادقانه به شما می گویم که میدان و برج میانی اش به‌لحاظ علمی و معماری، دیگر برای من جذابیتی ندارد! حداقل من برای نوشتن از آنها ندارم زیرا همه ی حرف ها زده شده است و همه ی تاریخ ها، نام ها و ابعاد را بارها و بارها نوشته‌اند.
در واقع، این میدان برای من یادآور آذر است؛ یادآور قرارهایم با آذر ـ منظورم ماه آذر است!
وقتی که استاد جمله ی رابرت استرن را نوشت، نمی فهمیدیم توسعه  در معنا و مفهوم یعنی چه؟ همان جا بود که استاد پیشنهاد کرد به بازدید بناها برویم. برنامه ی درسی در ایران جامع نبود، هنوز هم نیست و این برنامه در انتقال احساسات ناقص است. اگر واقعاً به بازدید می رفتیم و نه گردش، پیشنهاد استاد این خلاء را تا حدودی پر می کرد! این حرفی بود که مسئولین دانشگاه می زدند که واقعاً به بازدید علمی بروید نه پیک‌نیک! درست هم است! من از نه سال زندگی مداوم با آذر هیچ عکسی ندارم و تمام وجودم حس و خاطره است. مثل استادان قدیمی که از دوران دانشجویی عکسی ندارند، اما از آن دوران پر از حرف هستند. ما به بازدید بنا می رویم تا تناسبات آن  را، هندسه ی آن  را، خنده، گریه، حس و حال آن  را کشف کنیم… نه عکس سلفی دسته جمعی بگیریم!
از زمان آن فرمان تاریخی استاد، من هر ماه به دیدار یک بنا می رفتم. اما آذر بوی آزادی می داد! به نظرم بی حکمت نبود که آن سه عزیز دانشجو در تاریخ 16 آذر شهید شدند. این است آذر زیبا و خوش‌اندام من! آذری که آخرش یلدا، جوجه شماری، رنگ پاییزی، سرمای برف و باران غافلگیر‌کننده‌ی زمستانی دارد. آذر واقعاً خاص است! سال‌هاست با این قرار زندگی می کنم! هنوز نتوانسته ام بنایی را در آذر جایگزین این میدان وسیع، آن برج عظیم و آن موزه ی مخفی نمایم! میدان، برج و موزه ی آزادی در آذر هرسال قرارگاهم بود. البته هنوز هم بناهای مختلف را می بینم و به شهرهای مختلفی می روم. فکر می کنم هر معمار حقیقت بینی هم که بخواهد خود را توسعه بدهد این کار را می کند، اما آذر ماه، ماه میدان آزادی ست! من فکر می کنم این بنا را سالی یکبار باید دید و لمس کرد!
این حسی ست که ما را در دراز مدت متوجه کلام استرن می کند. حالا، نه سال است که هر آذر با هر گرفتاری ای که شده من به میدان آزادی می روم. روی چمن های آن می‌خوابم، به کاشیکاری های برج نگاه می کنم، فارغ از همه ی حرف هایی که ممکن است دوستان و غریبه ها و عابران در موردم بزنند چون من باید این بنا را هر سال لمس کنم! نمی دانم چرا هیچ عکس هوایی، ماهواره ای، HDR و یا پانارومایی، این حسی که بودن در کنار بنا می دهد را منتقل نمی‌کند! آزادی در آذر «عروس» است…شک نکنید!
آذر، آزادی و توسعه ی معنا در طول زمان
برخی بناها مقیاس فراملی دارند، برخی نه! بعضی بناها در قلب مردم ایران جا دارند و نبض مردم کشور در کالبد وجود این بناها نهفته است. عامل گذر زمان، پیش نیاز به‌وجود آمدن این حس می باشد، اما مهمترین نیست. زمان، همان‌گونه که استرن تأکید دارد، باعث می شود بناها معنا و مفاهیمی را بسازند و به‌واسطه ی کاربران خود، آنها را توسعه دهند، اما مقیاس این امر تفاوت دارد. اعتقاد دارم حتا یک بنای معمولی نیز این اثر را دارد، گرچه شاید در حد یک خانواده، یک محله، یک ناحیه و… . بی شک این بنا مقیاس فراملی دارد، زیرا مردم با آن خاطره دارند.
این شاید به تعبیری همان زیبایی پنهان در اطراف ماست که تنها چشمان پر احساس آن  را می بینند! بخشی از هویت مردم ایران به پای این برج گره خورده است. مثالی که من دوست دارم اینجا بار دیگر آن  را زنده کنم مربوط می شود به هجده سال پیش، یعنی دقیقا دو برابر مقداری که من آزادی را فهمیده ام. روزی که در آن به تعبیر خبرنگار سایت عصر ایران: «وزن کره ی زمین برای یک لحظه کم شد!»
بازی ایران و استرالیا! ما عقب بودیم! ضعیف تر بودیم و طرفداران استرالیایی فریاد می زدند «پس خدای شما کجاست؟…» بعد باقری ضربه ی شروع دروازه ی مارک بوسنیچ مغرور را بر گرداند توی زمین خود استرالیایی  ها، علی دایی با بدنش توپ را نگه داشت و مثل یک کشتی گیر محلی به مدافع پشتی اش فشار آورد و به زور یک پاس تودر می اندازد پشت مدافعان استرالیایی، حالا خداداد مثل غزال می دود. او یکی از بدترین شوت های زندگی اش را می زند (به تعبیر مجتبی هاشمی)، اما توپ پله می کند و از روی پای دروازه بان استرالیا که به پیش آمده رد می شود و می رود کنج دروازه ی استرالیایی هایی که از تحقیر، تمسخر، اذیت و آزار کم نگذاشته بودند.کمی بالاتر، جواد خیابانی آنقدر فریاد می زند «توی دروازه!» که تا مرز سکته پیش می رود! خداداد منتظر نمی ایستد تا توپ بر تور بوسه بزند. از روی آگهی‌ها می پرد و در حالی که یک دستش را با اشاره  به سمت آسمان بالا گرفته، می رود به نزد مردم ایرانیِ حاضر در بین تماشاگران. احتمالاً اگر می توانست از دیواره ی استادیوم بالا می رفت و اصلاً می رفت داخل سکوی تماشاگران. همزمان با او، این طرف، هفتاد میلیون نفر مردم ایران پانزده سانت روی هوا بلند می شوند و زمین را سبک می‌کنند! والدیر ویِ را (Valdeir Vieira)، سرمربی برزیلی تیم ایران، سیگاری که چند لحظه پیش بر زمین کوبیده بود، بدون تعارف، دوباره از روی زمین بر می دارد و روی لبانش می  گذارد و پُکی می زند! در مقابل، مربی استرالیایی ها، تری ونه بلز (Terry Venables)، که شکست را باور ندارد در کنفرانس خبری می گوید: «معجزه را دیدم، اما باورش ندارم!»
در همان لحظات، مردم ایران از سر اقدسیه تا پای برج آزادی سر از پا نمی شناسند! هیچکس نمی داند چرا؟ اما همه  به خیابان ها آمده اند و به پای بناهای شاخص جمع شده‌اند. چه کسی به آنها یاد داد اینگونه جمع بشوند؟ مردم خود در میدان ها و پای بناها و هرفضای باز و آزادی که می شناختند جمع شدند و این، یعنی قدرت معماری! مردم می خواهند انرژی حاصل از خوشحالی خود را تخلیه کنند، همان‌طور که غم های خود را گاهی در مترو و با افسردگی تمام شریک می شوند. فکر می کنم امروز که به آن وقایع می نگرم، منظور استادم و استرن را گرفته ام یا حداقل روزی خواهم فهمید… بله، بناها، در طول زمان معنا را بسط و توسعه می دهند!