بوی خوش آشنایی
ناصر نوروز زاده چگینی

هنر و معماری به معنای اعم و اخص، از دستاوردهای حیات انسان و محل تجلی روح بی قرار اوست که با آنها زندگی کرده و از آن طریق خود را معرفی نموده است. به عبارتی، برای انسان، هنر و معماری دستاویزی در فهم خویش است. اگر معماری، ظرف زندگی انسان و اصلی ترین صورت تجلی فرهنگ انسانی تعریف شده است، پس باید بتوانیم نسبت آثاری که امروزه می سازیم را با آنچه در گذشته به آن دست یافته ایم، دریابیم. اگر در گذشته تحول در حوزه  ی معماری، مسیر طبیعی و منطقی خود را طی کرده است، چگونه این سیر تحول، که تا گذشته ‌ای نه چندان دور استمرار داشته، چنین قطع شده، به انحراف کشیده شده و نسبتی بین خود، سرزمین و مردمانش فراهم نمی‌سازد؟
البته این سیر تحول در مواقعی و در نقاطی از تاریخِ خود، تحت فشار بوده ولی در برابر آنها ایستاده، از خود واکنش نشان داده و خود را تا اینجا رسانده است. پس چگونه ناگهان از خود جدا شده و به دیگر سو و کسانی که از او و دلسوز او نیستند، متمایل شده است؟ در حقیقت، هنر و معماری ما از اولین نقاط تجلی خود، معرف این سرزمین و ساکنانش بوده و از اینرو بوی آشنایی می دهد. پیری مجرّب است که ضعف و شکست در او راهی ندارد؛ رستمی ا ست که نشستن کار او نیست، گرچه باید به یاد بیاوریم که رستمِ سرزمین ما، آنگاه شکست که ایران و روح ایرانی شکسته شد. رستمی که تمامی آمال و آرزوهای ما در او خلاصه و هر آنچه داشتیم، به او منتهی می شد.
اکنون چگونه می شود رستمِ دلاور این سرزمین را بار دیگر نیرومند و جوان کرد تا بر رخش خود سوار شود و ما را به دنبال خود به آینده ببرد؟ از چه رو به دنبال دیگری هستیم؟
فراموشی
گویی از یادمان رفته وجود رستمی که ذره ذره ی وجودمان به او وابسته است و همه ی آن چیزی را که از او می دانستیم، از یاد برده ایم، اما سؤال اینجاست که برای درمان این فراموشی چه باید کرد؟ چگونه خود را از چنبره ی این بیماری می توان رها ساخت؟ در واقع، باید رستمِ آمال و آرزوهای این سرزمین را فرا بخوانیم. رستمِ امروز ما، رستمِ زمانه ی ما، رستمی برآمده از دیروز، برای امروز و گذر به آینده. ما نباید در گذشته بمانیم، بلکه باید او را روشنای مسیر امروزمان سازیم؛ همانند رودخانه ای که از گذشته می خروشد، ما را به سرزمین‌مان می رساند و یادآور تمام حوادث خوب، بد و گردنه های دشوار آن است. او در امروزمان خاطرات دیروزمان را حکایت می کند؛ چنانکه فردوسی برای نجات ایران، از خاطرات دیروز سخن می گوید.
در این راستا سفری به گذشته در پیش داریم، که تمام آرزوهای ما را در کسوت پدرانمان ــ انسان هایی که رفتند، اما روحشان باقی ست ــ به ما می نمایاند و تمام جزئیاتش برای ما معنا می یابند. در بازگشت از این سفر است که خانه ی پدری به ما شناسانده می شود، صاحبان آن را می شناسیم، سرزمینمان را می شناسیم و از این طریق داستان سفر به گذشته، راه آینده را به ما می نمایاند. شاهنامه که نماد ایرانی بودن و ایرانی ماندن ماست، ما را از سمنگان به کابلستان و از زابلستان به مازندران می برد، گاهی در کاخ کیخسرو و زمانی در سرای افراسیاب و در طی این سفر حماسی، ما را با ایران آشنا می سازد؛ گاهی باشخصیت‌های داستان ما را می خنداند، گاه می گریاند و شوق و یأس را توأمان در دل ما جاری می سازد. بدین ترتیب است که ایران و ایرانی بودن را به ما می شناساند.
باری، امروزه ما از این نقطه بسیار دور هستیم. شرایط ما همانند سیاوشِ گرفتار و طرد شده است. همانند سهرابی هستیم که نادیده مهر پدر، به گرداب مرگ افتاده است. باید از این ورطه خود را بیرون کشیم، روی پای خود بایستیم و ایرانی بودن را در تک‌تک ذرات وجودمان حس کنیم. همانند داریوش، در کتیبه‌ی بیستون، از خداوند بخواهیم که این سرزمین و مردمانش را از کمین دشمن، خشکسالی و دروغ در امان دارد؛ زیرا مبتلا شدن به‌ دروغ و فراموشی، ظلم به خویشتن است که این سرزمین را ناتوان و دشمن را حریص می‌کند.
یادآوری
تنها چاره ی کارِ ما و نجات‌دهنده از این بیماری، یادآوری ا‌ست، زیرا باید خود را از فراموشی نجات دهیم. همین ما را بس است که فیلمان یاد هندوستان کند و از بیماری بی راهی به در  رویم. به گذشته سفر کنیم، سرزمین خود را بشناسیم، مردمانش را دریابیم، نیاکان خود را ملاقات کنیم و خود را از آنها بدانیم تا قلب بزرگ این سرای کهن، بار دیگر به تپش در آید و راه ثواب گم نشود. آری، تنها کافیست به یاد آوریم… .

______________________________________________________________________

❊ عضو هیأت علمی پژوهشگاه میراث فرهنگی
مخلوقات بالدار در حال نزدیک شدن به درخت نمادین. [عکس از آرشیو موزه ی مترو پولیتن]